مرداد ۲۴م, ۱۳۸۸

ستاره

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت, مناسبت by ژنرال فرهاد

setareh

نگاهت ،
تکرار مکرر بهار ست وُ
خنده ات ،
شکفتنِ غنچه های محجّبه .
نه ؛
مرا حرفی نیست .
هر چه می خواهی بکن .
بگذار این بار هم کار ها باب میل تو باشد .
می خواهی بروی
وُ مرا انیس رنج دوریت
وُ همنشین حسرت دیدارت گردانی ؟
باشد ، برو ، خدانگهدار
سفر بخیر

ستاره هم بالاخره رفت ، اما راحت تسلیم نشد ، جنگید و رفت….

تیر ۱۶م, ۱۳۸۶

یاد تو

Posted in تراوشات, روزنوشت, عاشقانه by ژنرال فرهاد

ستاره قول می‌دهم
تا ابد
هر وقت پنجره را باز کردم
…و یاد تو افتادم
‏…‏

ستاره،
اصلاً هیچ‌وقت پنجره را باز نمی‌کنم.‏
بگذار مردم بدانند/فکر کنند
سال‌هاست تمام قول‌هایم را فراموش کرده‌ام…‏
سال‌هاست،
پشت پرده در انتظار ابر لحظه‌شماری می‌کنم.‏

ستاره، تو که قول‌های مرا باور [نـ]ـمی‌کنی؟! می‌کنی؟
تو که هرگز دوباره پشت پنجره قدم نمی‌زنی؛ می‌زنی؟
تو که هرگز نمی‌روی؛ می‌روی؟

پنجره را هم با تو
دفن می‌کنم.