شهریور ۲۷م, ۱۳۸۵

گذر

Posted in تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی تنهایی من جا دارد
بردارم…

ای بزرگ مهربون، ای کاش می تونستم بمونم و از کمکهای امروزت سپاسگذاری کنم