فروردین ۲۴م, ۱۳۸۸

حرف آخر

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

farhad.nouri.ir

شاید کسی نداند!!! اما از این به بعد شما ها میدانید و این برای من کمی تسکین دهنده هست…
خبر این است که من دارم به آهستگی میمرم…

اسفند ۲۶م, ۱۳۸۵

آخرین رویای سرد

Posted in تراوشات, مناسبت by ژنرال فرهاد

آب می‌شیم…
زمستون تمام می‌شه و ما، پشت به آفتاب، خودمون‌و یکی یکی دفن می‌کنیم…
این دیگه آخریشه. آخرین زمستون، آخرین سرما، آخرین بیل، آخرین قبر، آخرین قطره…
خوبیِ قطب اینه که آخر نداره؛ چه از بالا بیای پایین، چه از عقب بیای جلو…

M y d r e a M
تیر ۱۹م, ۱۳۸۵

آخرین نوشته

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, شعر by ژنرال فرهاد

…شاید کسی نداند !!! اما از این به بعد شما ها میدانید و این برای من کمی تسکین دهنده هست
…خبر این است که من دارم به آهستگی میمرم
…امشب تمام نوشته های قبلی را پاک کردم تا اثری از من نماند، و فقط این آخرین نوشته بماند
…تا یادتان باشد فرهادی بود و مدتی ماند و رفت

: و این آخرین نوشته

خلاصه نمی دانم به چه چیزی راه یافته ام
به سؤال های مکرر به تقلید مرگ
یا اگر خروسی را اشتباهی کلاغ گفتم
? آیا سایه ای از اشباح درون من مغازه باز نکرده است
این ها همه جنس شما را به من می دهد
با صدای بیل و کلنگش غول کوچکش
پرنده ی در قفسش حقوق روزانه اش
از چپ به راست که راهی نیست
بله پای آدم عجیبی در میان است