شهریور ۲۴م, ۱۳۸۸

تا صبح بشینیم و از مصیبتهای روزگار برای مترسک بگوییم که گندمها از این که هستند سیاهتر بشوند؟!
آنوقت مردم بروند هی بیسکویت و نان مصنوعی بخورند تا بیشتر از این شبیه روباتها بشوند؟!
قسمتمان همین بوده و هست.
چه بجنگیم، چه بنشینیم پای سوختههای آخرین مترسک، شب را باید در سرما به سر کنیم
خرداد ۲۸م, ۱۳۸۶
خواب مزرعه میبینم.
مترسک برای گندمها یک قهرمان واقعی است؛
گندمها برای مترسک نیز.
هه،
استثمار!
کلاغ پیر خواب میبیند،
شکست کُمُن وقتیست که کلاغی پیش پای مترسک بمیرد.
آنوقت هیچکس باور نمیکند،
مترسک را نباید تشویق کرد.
خواب مزرعه میبینم و
همهچیز روی سایلنت میگذرد؛
جز غروب آفتاب که لای گندمها گم میشود و
گندمهایی که لای پیانو.
همان بهتر که هیچکس نمیداند مترسک بلدست پیانو بزند یا