شهریور ۲۷م, ۱۳۸۵

گذر

Posted in تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی تنهایی من جا دارد
بردارم…

ای بزرگ مهربون، ای کاش می تونستم بمونم و از کمکهای امروزت سپاسگذاری کنم

تیر ۲۶م, ۱۳۸۵

راهی نو

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات by ژنرال فرهاد

باید رفت
همه ی جهان در حال گذر است
شب را می پیمایم… به روز میرسم و گذر از روز مرا به شبی دیگر می برد
راه را چشم بسته هم میتوانم برم
اما اگر با چشم بسته بروم از لذت دیدن زیبایی راه محروم می شوم
پس میروم
آهسته و پیوسته
…تا به تو برسم