آذر ۱۵م, ۱۳۸۷

بی تو اول و آخر کجاست؟

Posted in آشفتگى‌ ها by ژنرال فرهاد

واژه‌ها را نفرین می‌کنم
و آه می‌کشم
در آینه‌ی مه‌آلود
پر از تو می‌شوم
بی چتر

آذر ۱۵م, ۱۳۸۷

هنوز هم ایستاده ام …

Posted in آشفتگى‌ ها by ژنرال فرهاد

میدانی هنوز ایستاده ام؟
میدانی هنوز با هوایت خوشم؟
میدانی هنوز راهم را تقسیم نکرده ام؟
میدانی صدایت هنوز جاریست؟
میدانی هنوز پیدایم نکرده اند؟
میدانی هنوز خوشی هایم پیوند دارند؟
میدانی یک مهربان دو چراغ داد!
میدانی میخواهم هر دو را در آن شب، تنها برای تو روشن کنم!
میدانی میخواهم تمام نشانه ها را کنار هم بپذیرم؟
میدانم که خوب میدانی، تردیدم تنها یقینیست برای تو !

آبان ۶م, ۱۳۸۷

خسته

Posted in سربازخونه by ژنرال فرهاد

خسته‌ام
مثل سربازهایى که تنبیه شدن…
اینکه بدون کفش باید رژه برن.
و ” حتماً ” هم
صداى گام‌هاشون تا اتاق ژنرال برسه !

آبان ۶م, ۱۳۸۷

خدایى

Posted in آشفتگى‌ ها by ژنرال فرهاد

فاک به تمام رئیس جمهورهایى که توى این بیست و اندى سال دیدم و ندیدم !
چند صد جین سرباز تخمی هم روش…
بالاخره خودم باید برم خدایى رو یادش بدم.

آبان ۲م, ۱۳۸۷

ناخودآگاه

Posted in آشفتگى‌ ها by ژنرال فرهاد

توى خواب هم با اومدنت خبردار واى میسم ، که نکنه زیر غرورت له بشم

مهر ۲۸م, ۱۳۸۷

کابوس

Posted in آشفتگى‌ ها by ژنرال فرهاد

ژنرال از کشته شدن هیچ وقت نترسید
ولى تا اون روز ، هرشب کابوس خودکشى ِ خودش رو میدید …

مهر ۲۴م, ۱۳۸۷

پرنده

Posted in سربازخونه by ژنرال فرهاد

پرواز رو نمیشه به یه سرباز یاد داد ، ولی میشه از یه سرباز پرنده ساخت.

مهر ۲۳م, ۱۳۸۷

ناجى

Posted in آشفتگى‌ ها by ژنرال فرهاد

کاش میشد ناجى اون لشکرى بشم که بعد از شبى خون دشمن ، شده دسته  یا حتى جوخه

مهر ۲۲م, ۱۳۸۷

خبردار – ۱

Posted in سربازخونه by ژنرال فرهاد

دلخوشى یه ژنرال به شکست دادن دشمن نیست ، به داشتن سربازهایى هست که مـَرد جنگ باشن