بی تو اول و آخر کجاست؟
واژهها را نفرین میکنم
و آه میکشم
در آینهی مهآلود
پر از تو میشوم
بی چتر
واژهها را نفرین میکنم
و آه میکشم
در آینهی مهآلود
پر از تو میشوم
بی چتر
میدانی هنوز ایستاده ام؟
میدانی هنوز با هوایت خوشم؟
میدانی هنوز راهم را تقسیم نکرده ام؟
میدانی صدایت هنوز جاریست؟
میدانی هنوز پیدایم نکرده اند؟
میدانی هنوز خوشی هایم پیوند دارند؟
میدانی یک مهربان دو چراغ داد!
میدانی میخواهم هر دو را در آن شب، تنها برای تو روشن کنم!
میدانی میخواهم تمام نشانه ها را کنار هم بپذیرم؟
میدانم که خوب میدانی، تردیدم تنها یقینیست برای تو !
خستهام
مثل سربازهایى که تنبیه شدن…
اینکه بدون کفش باید رژه برن.
و ” حتماً ” هم
صداى گامهاشون تا اتاق ژنرال برسه !
فاک به تمام رئیس جمهورهایى که توى این بیست و اندى سال دیدم و ندیدم !
چند صد جین سرباز تخمی هم روش…
بالاخره خودم باید برم خدایى رو یادش بدم.
توى خواب هم با اومدنت خبردار واى میسم ، که نکنه زیر غرورت له بشم
ژنرال از کشته شدن هیچ وقت نترسید
ولى تا اون روز ، هرشب کابوس خودکشى ِ خودش رو میدید …
پرواز رو نمیشه به یه سرباز یاد داد ، ولی میشه از یه سرباز پرنده ساخت.
کاش میشد ناجى اون لشکرى بشم که بعد از شبى خون دشمن ، شده دسته یا حتى جوخه
دلخوشى یه ژنرال به شکست دادن دشمن نیست ، به داشتن سربازهایى هست که مـَرد جنگ باشن