تیر ۵م, ۱۳۸۹

۰۲۰

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت by ژنرال فرهاد

بی خبر از دنیا
خیره به تو
در نگاهت
ذوب شد

شهریور ۵م, ۱۳۸۸

نگاه کن

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, شعر, عاشقانه by ژنرال فرهاد

نگاه تو
افسانه بی‌هویتی وزن هاست
و صداها
و غرش‌ها
و افسانه‌ها

تو یادوار روزگار زنده بودن پدری
پدری که موهای سیاهش
هرگز سپید نمی شوند

به من نگاه کن
نگاه دور تو برای من
یادوار انتهای دور کوچه‌ایست
که کودکان رنگین پوست آن‌جا
از روی بته‌ی تمام آرزوهای بشر می‌پرند

به من نگاه کن
چشمان تو اشک‌های من را
و چشمان من بشارت نگاه تو را
خوب در می‌یابد

دی ۳م, ۱۳۸۵

نگاهت

Posted in تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

نگاهت ،

تکرار مکرر بهار ست وُُ

خنده ات ،

شکفتنِ غنچه های محجّبه .

نه ؛

مرا حرفی نیست .

هر چه می خواهی بکن .

بگذار این بار هم کار ها باب میل تو باشد .

می خواهی بروی

وُ مرا انیس رنج دوریت

وُ همنشین حسرت دیدارت گردانی ؟

باشد ، برو ، خدانگهدار

سفر بخیر

برو

و رمه ی نگاهت

وُ نسیم عطرت را نیز با خود ببر .

و حتا آن لبان لعلینت را

که من ، هر بار برای بوسیدنشان

مسیر پر از اضطرابِ و التهابِ

گلو گاه و چانه ات را

به آرامی _

و ُ وسواس می پیمودم

و ُ ناگاه بی آنکه تو بدانی

به یورشی

به تسخیر خویش در می آوردمشان .

می خواهی بروی ؟ برو ، مرا حرفی نیست .

امّا بر سر گذرت

بربلندای صعب العبور ترین قلّه ای که می شناسی

با سرخی لبانت

لا له ای بکار

تا من هر روز برای دیدنش

کوه ها ، درّه ها وُ سنگلاخ ها را بپیمایم

و تجربه ی مکرر کنم

سختی دیدارت را .