دی ۲۸م, ۱۳۸۸

سلام !

Posted in روزنوشت by ژنرال فرهاد

سلام

حالِ من خوب است ، اما تو باور نکن

اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۶

Sign In & Sign Out

Posted in آشفتگى‌ ها by ژنرال فرهاد

مالِ من
با یه «ساین آوت» شروع می‌شه،
با یه «ساین آوت» هم تموم می‌شه؛
صبح قبل از شیرکاکائو، شب قبل از توت‌فرنگی.
حیف که تو همه‌ش خوابی اما؛
وگرنه این‌وایت‌ـت می‌کردم…

اگر تو خواب پرنده ندیده بودی،
و من نترسیده بودم،
و جنگ تازه تموم نشده نبود،
می‌شِستم برات از سیر تا پیاز می‌گفتم
که چه‌جوری شد که من یه شب تصمیم گرفتم…
.
.
.
بیداری؟

لطفاً،
صبح زود،
قبل از این‌که حسابی بیدار شی و خواب‌ـت بپّره،
یه‌جوری که خواب من‌م نپّره،
بیدارم کن تا برات بگم که…
.
.
.
ممم…
چی‌رو قرار بود بگم؟

خب،
هر چی بخوای برات می‌گم،
فقط باید قبل‌ش یه ری‌لاگ‌این کنم…

تو که به‌تر می‌دونی،
عواقب بی‌خوابی‌های گذشته‌ست…
وگرنه…
ممم…

دی ۸م, ۱۳۸۵

قانون

Posted in تراوشات, روزنوشت by ژنرال فرهاد

هر بامداد، آهویی از خواب بر می خیزد می داند از تندترین شیر باید تندتر بدود، وگرنه کشته خواهد شد.
هر بامداد، شیری از خواب بر می خیزد می داند از تندترین آهو باید تندتر بدود، وگرنه از گشنگی خواهد مرد.
فرقی ندارد آهو باشی یا شیر، آفتاب که بر می آید آماده ی دویدن باش.

مهر ۶م, ۱۳۸۵

مرگ پاییزی یا تولد نارنجی

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, روزنوشت, مناسبت by ژنرال فرهاد

یک پاییز دیگه رو هم دیدیم
اما چه سود ؟
دوباره روزمرگی ؟
روزها شب میشوند و شبها روز ، و من تو را نمیبینم
هنوز چشم در راهم که بیایی
گفته اند شاید به همین زودی ها
اما دلم چیزه دیگری میگوید
میدانم که کوچک و حقیرم
اما تو ای بزرگوار مرا ببخش
که تو بخشنده ای
یک شماره به شماره ی سن شناسنامه ای من اضافه شد اما چه سود که دنیا در گذر است و روزگار نامرد
حتی یک لحظه هم برای اینکه من بتوانم تو را یک لحظه بیشتر ببینم صبر نمیکند
پس دنبالت می آیم و میگردم و می میرم
شغل من در این بیست و اندی سال مرگ بوده هست و خواهد بود ، زیرا این شغل من هست

شهریور ۱م, ۱۳۸۵

Last Night

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, روزنوشت by ژنرال فرهاد
با یک نگاه فهمیدم میخواد چی بگه
سرم رو آوردن نزدیک صورتش
گرمای نفسش رو روی گونه هام احساس کردم
صداش خیلی ضعیف بود
از زیر دستم هنوز داشت خون با فشار خارج میشد
هیچ جایی توی تاریکی معلوم نبود
چند لحظه ای بود که دیگه داد نمیزدم و کمک نمی خواستم
اشک توی چشماش جمع شده بود
میدونستم داره مقاومت میکنه
نفسش داشت کم میشد
گوشم رو نزدیکتر بردم
صدایی خفیف شندیم
یک لحظه خشکم زد
نمیدونستم چکار کنم
کار سختی رو ازم میخواست
قدرتم رو در یک لحظه از دست دادم
اشک من هم سرازیز شد
التماس نگاهش داشت خفه ام میکرد
در یک «لحظه چشمانم را بستم
تمام قدرتی که برایم باقی مانده بود را جمع کردم
کاری رو کردم که فکر میکردم درست هست
شما فکر میکنید چکار کردم ؟
شما بودید چکار میکردید؟
منتظر کامنت ها هستم