۰۳۵ – مرگ
عزرائیل را باید کُشت
جور دیگر باید مُرد

مالِ من
با یه «ساین آوت» شروع میشه،
با یه «ساین آوت» هم تموم میشه؛
صبح قبل از شیرکاکائو، شب قبل از توتفرنگی.
حیف که تو همهش خوابی اما؛
وگرنه اینوایتـت میکردم…
اگر تو خواب پرنده ندیده بودی،
و من نترسیده بودم،
و جنگ تازه تموم نشده نبود،
میشِستم برات از سیر تا پیاز میگفتم
که چهجوری شد که من یه شب تصمیم گرفتم…
.
.
.
بیداری؟
لطفاً،
صبح زود،
قبل از اینکه حسابی بیدار شی و خوابـت بپّره،
یهجوری که خواب منم نپّره،
بیدارم کن تا برات بگم که…
.
.
.
ممم…
چیرو قرار بود بگم؟
خب،
هر چی بخوای برات میگم،
فقط باید قبلش یه ریلاگاین کنم…
تو که بهتر میدونی،
عواقب بیخوابیهای گذشتهست…
وگرنه…
ممم…
هر بامداد، آهویی از خواب بر می خیزد می داند از تندترین شیر باید تندتر بدود، وگرنه کشته خواهد شد.
هر بامداد، شیری از خواب بر می خیزد می داند از تندترین آهو باید تندتر بدود، وگرنه از گشنگی خواهد مرد.
فرقی ندارد آهو باشی یا شیر، آفتاب که بر می آید آماده ی دویدن باش.
یک پاییز دیگه رو هم دیدیم
اما چه سود ؟
دوباره روزمرگی ؟
روزها شب میشوند و شبها روز ، و من تو را نمیبینم
هنوز چشم در راهم که بیایی
گفته اند شاید به همین زودی ها
اما دلم چیزه دیگری میگوید
میدانم که کوچک و حقیرم
اما تو ای بزرگوار مرا ببخش
که تو بخشنده ای
یک شماره به شماره ی سن شناسنامه ای من اضافه شد اما چه سود که دنیا در گذر است و روزگار نامرد
حتی یک لحظه هم برای اینکه من بتوانم تو را یک لحظه بیشتر ببینم صبر نمیکند
پس دنبالت می آیم و میگردم و می میرم
شغل من در این بیست و اندی سال مرگ بوده هست و خواهد بود ، زیرا این شغل من هست
