Tag Archives: مرگ
Article

۰۳۵ – مرگ

عزرائیل را باید کُشت
جور دیگر باید مُرد

Leave a Comment
Article

سلام !

سلام

حالِ من خوب است ، اما تو باور نکن

Leave a Comment
Article

Sign In & Sign Out

مالِ من
با یه «ساین آوت» شروع می‌شه،
با یه «ساین آوت» هم تموم می‌شه؛
صبح قبل از شیرکاکائو، شب قبل از توت‌فرنگی.
حیف که تو همه‌ش خوابی اما؛
وگرنه این‌وایت‌ـت می‌کردم…

اگر تو خواب پرنده ندیده بودی،
و من نترسیده بودم،
و جنگ تازه تموم نشده نبود،
می‌شِستم برات از سیر تا پیاز می‌گفتم
که چه‌جوری شد که من یه شب تصمیم گرفتم…
.
.
.
بیداری؟

لطفاً،
صبح زود،
قبل از این‌که حسابی بیدار شی و خواب‌ـت بپّره،
یه‌جوری که خواب من‌م نپّره،
بیدارم کن تا برات بگم که…
.
.
.
ممم…
چی‌رو قرار بود بگم؟

خب،
هر چی بخوای برات می‌گم،
فقط باید قبل‌ش یه ری‌لاگ‌این کنم…

تو که به‌تر می‌دونی،
عواقب بی‌خوابی‌های گذشته‌ست…
وگرنه…
ممم…

Leave a Comment
Article

قانون

هر بامداد، آهویی از خواب بر می خیزد می داند از تندترین شیر باید تندتر بدود، وگرنه کشته خواهد شد.
هر بامداد، شیری از خواب بر می خیزد می داند از تندترین آهو باید تندتر بدود، وگرنه از گشنگی خواهد مرد.
فرقی ندارد آهو باشی یا شیر، آفتاب که بر می آید آماده ی دویدن باش.

Leave a Comment
Article

مرگ پاییزی یا تولد نارنجی

یک پاییز دیگه رو هم دیدیم
اما چه سود ؟
دوباره روزمرگی ؟
روزها شب میشوند و شبها روز ، و من تو را نمیبینم
هنوز چشم در راهم که بیایی
گفته اند شاید به همین زودی ها
اما دلم چیزه دیگری میگوید
میدانم که کوچک و حقیرم
اما تو ای بزرگوار مرا ببخش
که تو بخشنده ای
یک شماره به شماره ی سن شناسنامه ای من اضافه شد اما چه سود که دنیا در گذر است و روزگار نامرد
حتی یک لحظه هم برای اینکه من بتوانم تو را یک لحظه بیشتر ببینم صبر نمیکند
پس دنبالت می آیم و میگردم و می میرم
شغل من در این بیست و اندی سال مرگ بوده هست و خواهد بود ، زیرا این شغل من هست

Leave a Comment
Article

Last Night

با یک نگاه فهمیدم میخواد چی بگه
سرم رو آوردن نزدیک صورتش
گرمای نفسش رو روی گونه هام احساس کردم
صداش خیلی ضعیف بود
از زیر دستم هنوز داشت خون با فشار خارج میشد
هیچ جایی توی تاریکی معلوم نبود
چند لحظه ای بود که دیگه داد نمیزدم و کمک نمی خواستم
اشک توی چشماش جمع شده بود
میدونستم داره مقاومت میکنه
نفسش داشت کم میشد
گوشم رو نزدیکتر بردم
صدایی خفیف شندیم
یک لحظه خشکم زد
نمیدونستم چکار کنم
کار سختی رو ازم میخواست
قدرتم رو در یک لحظه از دست دادم
اشک من هم سرازیز شد
التماس نگاهش داشت خفه ام میکرد
در یک «لحظه چشمانم را بستم
تمام قدرتی که برایم باقی مانده بود را جمع کردم
کاری رو کردم که فکر میکردم درست هست
شما فکر میکنید چکار کردم ؟
شما بودید چکار میکردید؟
منتظر کامنت ها هستم
Leave a Comment