تیر ۱۲م, ۱۳۸۶

it’s me ?

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

متنفر می‌شوم .‏
تو که می‌دانی [اما چه فایده].‏
باید با تابستان جنگید؛ باید با موج عظیمِ نُرم‌های تابستانی جنگید.‏
باید جنگید.‏
تو که می‌دانی [اما چه فایده].‏

خیلی وقت‌ـست سر از اثبات کول بودن‌ـم برای مترسک ‏برداشته‌ام.‏
تو نمی‌دانی، این‌ را هیچ‌وقت به‌ـت نگفتم. خواستم بمانی و شک ‏کنی. خواستم بمانی و هر شب با ترس به تخت بیایی. خواستم ‏بمانی و نصف شب‌ها فکرهای عجیب به سرت بزند، بعد صبح ‏به‌واسطه‌ی همه‌ی آن فکرها غرق‌ـت کنم.‏
کول نیستم؟!

بهمن ۵م, ۱۳۸۵

……متنفرم

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت by ژنرال فرهاد

متنفرم از انتظار
وقتی ساختگی باشد

متنفرم از دخترها
وقتی همه را شوهر می بینند

متنفرم از پسر ها
وقتی دوست دارم هایشان بوی تن می دهد.