شهریور ۱م, ۱۳۸۵

Last Night

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, روزنوشت by ژنرال فرهاد
با یک نگاه فهمیدم میخواد چی بگه
سرم رو آوردن نزدیک صورتش
گرمای نفسش رو روی گونه هام احساس کردم
صداش خیلی ضعیف بود
از زیر دستم هنوز داشت خون با فشار خارج میشد
هیچ جایی توی تاریکی معلوم نبود
چند لحظه ای بود که دیگه داد نمیزدم و کمک نمی خواستم
اشک توی چشماش جمع شده بود
میدونستم داره مقاومت میکنه
نفسش داشت کم میشد
گوشم رو نزدیکتر بردم
صدایی خفیف شندیم
یک لحظه خشکم زد
نمیدونستم چکار کنم
کار سختی رو ازم میخواست
قدرتم رو در یک لحظه از دست دادم
اشک من هم سرازیز شد
التماس نگاهش داشت خفه ام میکرد
در یک «لحظه چشمانم را بستم
تمام قدرتی که برایم باقی مانده بود را جمع کردم
کاری رو کردم که فکر میکردم درست هست
شما فکر میکنید چکار کردم ؟
شما بودید چکار میکردید؟
منتظر کامنت ها هستم