تیر ۱۲م, ۱۳۸۹

۰۲۶ – منم

Posted in شعر, عاشقانه, عمومى by ژنرال فرهاد

گر زلف تو سلسه‌ست دیوانه منم
ور عشق تو آتشست پروانه منم
پیمان ترا بشرط پیمانه منم
با عشق تو خویش و از تو بیگانه منم

مرداد ۲۷م, ۱۳۸۸

بدون عنوان

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت, عاشقانه by ژنرال فرهاد


نصفِ شب که از خوابیدن توی بغلش خسته شدی، به این فکر کن که دفعه بعد که بخوای توی بغلش باشی، چند وقت دیگه است ؟ هفته ؟ ماه ؟ سال ؟

فروردین ۱۸م, ۱۳۸۸

عشق و عقل

Posted in حکایت by ژنرال فرهاد

فرمود : روندگان راه حق دو دسته اند : گروهی تنها مولایشان را دوست دارند و گروهی دیگر هم او و هم خویش را ، این شرک است ، در راه دوست باید خود را گذاشت و سر انداز بود.

فرمود : ازدنیا هر چه گرفتی و به  دست آوردی روزی پس خواهی داد یا در حیات یا به وقت ممات ، دامن مولای خویش و مهر او را بگیر که در مرگ  و زندگی تنها  او مشکل گشا و عروه الوثقی است و در آخرت هم  او فریادرس است.

فرمود : دل بر فانی مبند ، که  به  ترس از دست دادنش نمی ارزد .

کسی گفت که محبت شما دیگران را گستاخ میکند …
فرمود:  من مامور به مهر شده ام ، غضب از من ،  خلاف امر او است.

فرمود : در مقابل مولای خویش لال باش و گوش به فرمان ، اگر سئوالی فرمود ، به آن اندازه جواب ده و حرف بزن که بی ادبی نباشد.

فرمود : عاشقی دیوانگی است در عاشقی عاقلی نکن .

دی ۳م, ۱۳۸۵

نگاهت

Posted in تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

نگاهت ،

تکرار مکرر بهار ست وُُ

خنده ات ،

شکفتنِ غنچه های محجّبه .

نه ؛

مرا حرفی نیست .

هر چه می خواهی بکن .

بگذار این بار هم کار ها باب میل تو باشد .

می خواهی بروی

وُ مرا انیس رنج دوریت

وُ همنشین حسرت دیدارت گردانی ؟

باشد ، برو ، خدانگهدار

سفر بخیر

برو

و رمه ی نگاهت

وُ نسیم عطرت را نیز با خود ببر .

و حتا آن لبان لعلینت را

که من ، هر بار برای بوسیدنشان

مسیر پر از اضطرابِ و التهابِ

گلو گاه و چانه ات را

به آرامی _

و ُ وسواس می پیمودم

و ُ ناگاه بی آنکه تو بدانی

به یورشی

به تسخیر خویش در می آوردمشان .

می خواهی بروی ؟ برو ، مرا حرفی نیست .

امّا بر سر گذرت

بربلندای صعب العبور ترین قلّه ای که می شناسی

با سرخی لبانت

لا له ای بکار

تا من هر روز برای دیدنش

کوه ها ، درّه ها وُ سنگلاخ ها را بپیمایم

و تجربه ی مکرر کنم

سختی دیدارت را .

آذر ۲۸م, ۱۳۸۵

Late . . .

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, روزنوشت by ژنرال فرهاد

حدس می‌زدم
که یکی از همین روزها،
یادم برود؛ همه‌چیز!

آن‌وقت دست‌ـم را تا آرنج فرو ببرم در مغرم
و تو را
- که به دیواره‌ها پناه برده‌ای -
غلغلک بدهم،
تا بخندی
و پیدات کنم…

درست حدس زدم بودم.
اما دیر…
دیرتر از آن‌که حواس‌ـم باشد،
خیلی وقت‌ـست که یادت رفته بخندی….

مرداد ۱۸م, ۱۳۸۵

شوخی بچه گانه

Posted in تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

داشتم به این فکر میکردم به پسرکی که چشمانش را میبست تا بخوابد ، دخترکی که زل زده بود به چشمان پسر تا خوابش ببرد …/۰ پسر آرام دستانش را زیر سرش گذاشت و چشمانش جایی را میدید که سالها حسرت آنجا دیدن را خورده بود ؛ در امتداد چشمان پسر چشمان دختر آرام بسته شد و دوباره باز شد ، ولی این بار چشمانش صاف و آرام نبود بلکه مواج و پرطلاطم ؛ چند ثانیه ای نگذشته بود که دور چشمانش مانند کنار ساحل نمناک شده بود ./۰ پسرک آرام آرام لبخندی زد و چشمانش را بست !۰ دخترک فهمیده بود که بازی را برده ، یا شاید هم باحته ، بلند شد و دوان دوان ازاتاق خارج شد ، وقتی از کوچه خارج میشد ماشین سفید رنگی را دید که وارد کوچه شد ، بر نگشت و همان طور دوان دوان دور شد…./۰ بعد ها یکی میگفت دخترکی را دیده که گریان و پریشان خارج میشده …./۰ …./ دخترک دستانش را بالا برد ، نوری که از تیغه چاقو به صورتش میزد برایش لذتبخش بود! انگار برایش آن لحظه آشنا بود ، انگار یک بار دیگر هم همچین لذتی را چشیده بود …/۰ وقتی دستش را پایین آورده بود ، هنوز چشمانش را از روی قاب عکس بر نداشته بود که صدای آژیر ماشین سفیدی را شنید که قبلا هم شنیده بود …/۰ وقتی چشمانم را باز کردم ، او را ندیدم ، نمیدانم چند ساعت خوابیده بودم ولی یادم میاید در یک شوخی بچه گانه به خواب رفته بودم ، نگاهم رو به قابه عکس دوختم ، و چند ثانیه ای حسی ناب تمام وجودم را گرفت ، یاده شوخی بچه گانه افتادم ، ترسیدم … ترسیدم …. ترسیدم …..ولی انگار دیگر دیر شده بود ..، دیگر دخترک را ندیدم و چیزی که همیشه میدیدم زخمه روی دسته چپم بود که رگهاییم را قلقلک میداد ، و اون قابه عکس و صدای آژیر ماشینه سفیدی که همیشه از کنار اتاقم رد میشد!!۰ ……………………/ داشتم به این فکر میکردم ؛ کاشکی هیچوقت پیشنهاد ا« شوخی بچه گانه را نمیکردم کاشکی دیگر فکر نمیکردم!!!…/
مرداد ۱۵م, ۱۳۸۵

عاشقانه ی هزار و دو

Posted in شعر, عاشقانه by ژنرال فرهاد

دستهات بوی اولین روز زمین می دهد
در آغاز کلمه لبهای تو بود
وخورشید
که از کتف چپت طلوع می کرد
گل سرخی بردار
و گوشه ی چپ لبهات
که بوی شعر می دهد
از راه که می رسی
بوی حروف سربی که می پیچد
کلمه از لبهای تو آغاز می شود
و خورشید
به رنگ روزهای نیامده
از کتف چپت طلوع می کند