شهریور ۲۲م, ۱۳۸۹

۳۷ – عاشقانه‌ها

Posted in عاشقانه by ژنرال فرهاد

هیچ‌کس نخواهد دانست
که روی سخن من
با که بوده است
با خداوند خویش
که چون زنی زیباست
یا با زنی زیبا
که خداوندگار زندگی من
بوده است

شعر: بیژن جلالی

آذر ۱۵م, ۱۳۸۷

هنوز هم ایستاده ام …

Posted in آشفتگى‌ ها by ژنرال فرهاد

میدانی هنوز ایستاده ام؟
میدانی هنوز با هوایت خوشم؟
میدانی هنوز راهم را تقسیم نکرده ام؟
میدانی صدایت هنوز جاریست؟
میدانی هنوز پیدایم نکرده اند؟
میدانی هنوز خوشی هایم پیوند دارند؟
میدانی یک مهربان دو چراغ داد!
میدانی میخواهم هر دو را در آن شب، تنها برای تو روشن کنم!
میدانی میخواهم تمام نشانه ها را کنار هم بپذیرم؟
میدانم که خوب میدانی، تردیدم تنها یقینیست برای تو !

آذر ۲۴م, ۱۳۸۵

نگاه

Posted in تراوشات, روزنوشت, عاشقانه by ژنرال فرهاد

زیباترین تابلوی عالم را که به خانه ات بیاویزی، میخی خواهی کوبید برای آویزش..
کدام نگاه عاشق جز تابلو را می بیند؟

مرداد ۱۵م, ۱۳۸۵

عاشقانه ی هزار و دو

Posted in شعر, عاشقانه by ژنرال فرهاد

دستهات بوی اولین روز زمین می دهد
در آغاز کلمه لبهای تو بود
وخورشید
که از کتف چپت طلوع می کرد
گل سرخی بردار
و گوشه ی چپ لبهات
که بوی شعر می دهد
از راه که می رسی
بوی حروف سربی که می پیچد
کلمه از لبهای تو آغاز می شود
و خورشید
به رنگ روزهای نیامده
از کتف چپت طلوع می کند