مرداد ۱۸م, ۱۳۸۵
شوخی بچه گانه

داشتم به این فکر میکردم به پسرکی که چشمانش را میبست تا بخوابد ، دخترکی که زل زده بود به چشمان پسر تا خوابش ببرد …/۰ پسر آرام دستانش را زیر سرش گذاشت و چشمانش جایی را میدید که سالها حسرت آنجا دیدن را خورده بود ؛ در امتداد چشمان پسر چشمان دختر آرام بسته شد و دوباره باز شد ، ولی این بار چشمانش صاف و آرام نبود بلکه مواج و پرطلاطم ؛ چند ثانیه ای نگذشته بود که دور چشمانش مانند کنار ساحل نمناک شده بود ./۰ پسرک آرام آرام لبخندی زد و چشمانش را بست !۰ دخترک فهمیده بود که بازی را برده ، یا شاید هم باحته ، بلند شد و دوان دوان ازاتاق خارج شد ، وقتی از کوچه خارج میشد ماشین سفید رنگی را دید که وارد کوچه شد ، بر نگشت و همان طور دوان دوان دور شد…./۰ بعد ها یکی میگفت دخترکی را دیده که گریان و پریشان خارج میشده …./۰ …./ دخترک دستانش را بالا برد ، نوری که از تیغه چاقو به صورتش میزد برایش لذتبخش بود! انگار برایش آن لحظه آشنا بود ، انگار یک بار دیگر هم همچین لذتی را چشیده بود …/۰ وقتی دستش را پایین آورده بود ، هنوز چشمانش را از روی قاب عکس بر نداشته بود که صدای آژیر ماشین سفیدی را شنید که قبلا هم شنیده بود …/۰ وقتی چشمانم را باز کردم ، او را ندیدم ، نمیدانم چند ساعت خوابیده بودم ولی یادم میاید در یک شوخی بچه گانه به خواب رفته بودم ، نگاهم رو به قابه عکس دوختم ، و چند ثانیه ای حسی ناب تمام وجودم را گرفت ، یاده شوخی بچه گانه افتادم ، ترسیدم … ترسیدم …. ترسیدم …..ولی انگار دیگر دیر شده بود ..، دیگر دخترک را ندیدم و چیزی که همیشه میدیدم زخمه روی دسته چپم بود که رگهاییم را قلقلک میداد ، و اون قابه عکس و صدای آژیر ماشینه سفیدی که همیشه از کنار اتاقم رد میشد!!۰ ……………………/ داشتم به این فکر میکردم ؛ کاشکی هیچوقت پیشنهاد ا« شوخی بچه گانه را نمیکردم کاشکی دیگر فکر نمیکردم!!!…/
۵ comments See also in
تراوشات, عاشقانه
