بهمن ۲م, ۱۳۹۰

۰۵۳

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, سربازخونه by ژنرال فرهاد

پر از سرباز شد شعرم
نرفتیم تا ته جادده
هم اینجا کیشمون کردن
و این ساعت که افتاده…

تیر ۵م, ۱۳۸۹

۰۱۹

Posted in آشفتگى‌ ها, جدایی by ژنرال فرهاد

از جدایی گنجه ای ساخته ام
برای شب های تنهایی‌ام
شعر میگویم
بی خاطره
بی انگیره
در خودم غرق میشم