بهمن ۲م, ۱۳۹۰
۰۵۳
پر از سرباز شد شعرم
نرفتیم تا ته جادده
هم اینجا کیشمون کردن
و این ساعت که افتاده…
comments See also in
آشفتگى ها, تراوشات, سربازخونه
پر از سرباز شد شعرم
نرفتیم تا ته جادده
هم اینجا کیشمون کردن
و این ساعت که افتاده…
از جدایی گنجه ای ساخته ام
برای شب های تنهاییام
شعر میگویم
بی خاطره
بی انگیره
در خودم غرق میشم