۰۱۹
از جدایی گنجه ای ساخته ام
برای شب های تنهاییام
شعر میگویم
بی خاطره
بی انگیره
در خودم غرق میشم
از جدایی گنجه ای ساخته ام
برای شب های تنهاییام
شعر میگویم
بی خاطره
بی انگیره
در خودم غرق میشم

تا صبح بشینیم و از مصیبتهای روزگار برای مترسک بگوییم که گندمها از این که هستند سیاهتر بشوند؟!
آنوقت مردم بروند هی بیسکویت و نان مصنوعی بخورند تا بیشتر از این شبیه روباتها بشوند؟!
قسمتمان همین بوده و هست.
چه بجنگیم، چه بنشینیم پای سوختههای آخرین مترسک، شب را باید در سرما به سر کنیم

چون نجوم نمی دانستم، منجم نشدم
حالا که ستارهِ من دنباله دار نیست ،
بذار رو شب شدنِ روز شرط ببندم ،
حداقل این یک اتفاق دنباله داره
میدانی هنوز ایستاده ام؟
میدانی هنوز با هوایت خوشم؟
میدانی هنوز راهم را تقسیم نکرده ام؟
میدانی صدایت هنوز جاریست؟
میدانی هنوز پیدایم نکرده اند؟
میدانی هنوز خوشی هایم پیوند دارند؟
میدانی یک مهربان دو چراغ داد!
میدانی میخواهم هر دو را در آن شب، تنها برای تو روشن کنم!
میدانی میخواهم تمام نشانه ها را کنار هم بپذیرم؟
میدانم که خوب میدانی، تردیدم تنها یقینیست برای تو !
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی تنهایی من جا دارد
بردارم…
ای بزرگ مهربون، ای کاش می تونستم بمونم و از کمکهای امروزت سپاسگذاری کنم
