بهمن ۲۰م, ۱۳۹۰

۵۴

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت by ژنرال فرهاد

دیگر برای گفتن بهانه نیست!
خشک است گلوی حرف‌های هر روزی!
از چه بگوییم؟
از عشق؟ از امید؟ از روزهایی که در فرار می‌گذرد؟
از چه بگوییم؟ از تیک و تاک ساعت و چهار سوی یک اتاق و تنهایی؟
یا از شبهایی که جای روز می‌شود و روزهایی که هیچ؟
در پی چه باشیم؟
آینده‌ای نامعلوم؟ حق‌هایی که می‌خورند و یا عشق‌هایی که می‌کُشند؟
کدام؟
تن‌ها می‌بینیم ٬ سکوت می‌کنیم و می‌شکنیم!!!
با اینهمه ٬ تنها یک کاش باقی می‌ماند…
کاش هیچگاه بزرگ نمی‌شدیم…
کاش…

فروردین ۱۰م, ۱۳۸۸

سکوت

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

سکوت نه از بی صداییست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنیده ها و نشنیده ها.
سکوت از نبودن بغض نیست. از بی دردی نیست.
سکوت از عادت نیست. از روزمرگی و فراموش شدگی. از خواب و رخوت و بی حوصلگی. از دلتنگی.
سکوت از فریادهای در گلو مانده است و نعره هایی که هیچ وقت شنیده نشد.
همه چیز هست و گوشی نیست برای شنیدن. جز سکوتی که گاه و بیگاه همدم فریادهایی است که بی خبر و ناخواسته از روزهایی دور میاید.
از دلتنگی هایی که فراموش شده. از خیانت هایی که به روزگار شده.
نه انگار…. باز هم حرفی نیست.

* نکته : نویسندش یادم نیست !