دی ۲۷م, ۱۳۹۰

۰۵۲ – صبر می‌کنم

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت, عاشقانه by ژنرال فرهاد

 

صبر می‌کنم
کنار هر سال
تکیه داده به دیوار
صبر می‌کنم
چشم دوخته به راه
صبر می‌کنم
کنار هر سال
در آغوش رویا
صبر می‌کنم

فروردین ۳۱م, ۱۳۸۶

فعلا خداحافظ

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, روزنوشت by ژنرال فرهاد
دیگه از راست نوشتن خسته شدم
میخوام یکم دروغ بگم
بلند بلند آواز بخونم
موزیک رپ و متال رو با صدای بلند گوش بدم
داد بزنم
خیلی این روزا دلم تنگه
دیگه رویای دیدن هم فاز نمیده
میخوایم پوست بندازم
دوباره تازه بشم
اینم دپرسینگ قبلش هست
تو فکر یک جای تازه برای زندگی
شاید
دورتر از خواب
نزدیکتر از بیداری
نمیدونم
فقط اینرو میدونم که زندگیم سگی شده

دیگه تا مدتها آپ دیت نمیکنم
میدونم بکنم و نکنم فرقی به حال کسی نداره
فعلا

اسفند ۲۶م, ۱۳۸۵

آخرین رویای سرد

Posted in تراوشات, مناسبت by ژنرال فرهاد

آب می‌شیم…
زمستون تمام می‌شه و ما، پشت به آفتاب، خودمون‌و یکی یکی دفن می‌کنیم…
این دیگه آخریشه. آخرین زمستون، آخرین سرما، آخرین بیل، آخرین قبر، آخرین قطره…
خوبیِ قطب اینه که آخر نداره؛ چه از بالا بیای پایین، چه از عقب بیای جلو…

M y d r e a M