آذر ۲۸م, ۱۳۸۵

Late . . .

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, روزنوشت by ژنرال فرهاد

حدس می‌زدم
که یکی از همین روزها،
یادم برود؛ همه‌چیز!

آن‌وقت دست‌ـم را تا آرنج فرو ببرم در مغرم
و تو را
- که به دیواره‌ها پناه برده‌ای -
غلغلک بدهم،
تا بخندی
و پیدات کنم…

درست حدس زدم بودم.
اما دیر…
دیرتر از آن‌که حواس‌ـم باشد،
خیلی وقت‌ـست که یادت رفته بخندی….