آذر ۲۸م, ۱۳۸۵
Late . . .

حدس میزدم
که یکی از همین روزها،
یادم برود؛ همهچیز!
آنوقت دستـم را تا آرنج فرو ببرم در مغرم
و تو را
- که به دیوارهها پناه بردهای -
غلغلک بدهم،
تا بخندی
و پیدات کنم…
درست حدس زدم بودم.
اما دیر…
دیرتر از آنکه حواسـم باشد،
خیلی وقتـست که یادت رفته بخندی….
۵ comments See also in
آشفتگى ها, تراوشات, روزنوشت
