مرداد ۴م, ۱۳۸۵

خیال

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, شعر by ژنرال فرهاد

گل ها باز می شوند

کمی نارنجی و بعد قرمز محض

با ژاکت زمستانی ات همین تکراری

نه ، اصلا بخاطر مرگ کسانت نیست که پای بیابان در تو رسیده

یا این که شب ها غولی از ادامه ی ناخن هایت بیرون می زند

: در تو گردش می کند ، می دمد خواب هایی با این تصاویر را

مردی از تاکسی پر از عروسکان نازنازی پیاده می شود

از پله های خانه ی شما بالا می رود

تو تنها هستی وقتی او مست می کند بعد بخیه ی چشمها و لبان خود را می گشاید

تا برق کشی کند اتاق تو را به شیوه ی رمانتیک

تو تنها هستی و تلفن مدام زنگ می زند