مرداد ۴م, ۱۳۸۵
خیال

گل ها باز می شوند
کمی نارنجی و بعد قرمز محض
با ژاکت زمستانی ات همین تکراری
نه ، اصلا بخاطر مرگ کسانت نیست که پای بیابان در تو رسیده
یا این که شب ها غولی از ادامه ی ناخن هایت بیرون می زند
: در تو گردش می کند ، می دمد خواب هایی با این تصاویر را
مردی از تاکسی پر از عروسکان نازنازی پیاده می شود
از پله های خانه ی شما بالا می رود
تو تنها هستی وقتی او مست می کند بعد بخیه ی چشمها و لبان خود را می گشاید
تا برق کشی کند اتاق تو را به شیوه ی رمانتیک
تو تنها هستی و تلفن مدام زنگ می زند
۵ comments See also in
آشفتگى ها, تراوشات, شعر
