مرداد ۲۴م, ۱۳۸۸

ستاره

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت, مناسبت by ژنرال فرهاد

setareh

نگاهت ،
تکرار مکرر بهار ست وُ
خنده ات ،
شکفتنِ غنچه های محجّبه .
نه ؛
مرا حرفی نیست .
هر چه می خواهی بکن .
بگذار این بار هم کار ها باب میل تو باشد .
می خواهی بروی
وُ مرا انیس رنج دوریت
وُ همنشین حسرت دیدارت گردانی ؟
باشد ، برو ، خدانگهدار
سفر بخیر

ستاره هم بالاخره رفت ، اما راحت تسلیم نشد ، جنگید و رفت….

اسفند ۲۲م, ۱۳۸۵

جنگجو

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

می مانم و می جنگـم…
اما سکون یادم را مخدوش کرده.
باید رفت… اما همچنان جنگید…
مرد جنگی این روزگاره آشفته ، معنی شکست را چشیده…
اما میداند راه تازه پر است از اژده هایی که در عمق دریا ، چشم به قایق کوچک چوبی جنگجوی ما دوخته اند.
اما جنگجو میداند و همچنان به جلو میراند ، بدون ترس از دریا و موج و طوفان و اژدها

MyDream