بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸

غریبی

Posted in شعر, پرپرونکا by ژنرال فرهاد

غریبی یعنی:
من اینجا و چند سنگ آن طرف جاده
و تو دلت برای سنگ ها تنگ
اما سنگ ها…
غریبی یعنی:
«یک پرده پشت پنجره
و تو در کوچه تنها»
از پشت ابرها تنها خداست که برایت دست تکان می دهد.

مرداد ۷م, ۱۳۸۵

گردش زمین

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, شعر by ژنرال فرهاد

جاده دارد ریمل می کشد پشت کفش هایت

سپس توی یکی از بیمارستان ها آینده ام گذشت

فکر ازدواج ریختم توی گردش زمین

می خواستم پلیس بشوم بگیرم خودم را

اما ظاهر شدی توی شعر ناگهان

نیمکتی که در جوانی ام نشست زیر درخت سیب بود آن روز

سلام اسم من نوشته روی هر درخت

روی بال کوچک پرنده ها رد چرخ های توست

گفتی اسم تو توی آسمان آمده زمین

آخرین ستاره ای که می رسد ، به اسم توست

می شود صدا کنم دو ساعت تمام بچه های در هوا که سر رسند عروس کلمات

قرمز خرامان خرامانت کنند

بیشتر وقت ها شوی در تمام جهات

دور چشم هایت بخشی از نقشه ی جزیره ها شود

جاده های آن طرف بالا رفته است فشار خون شان

دو ساعت تمام توی دست هایش می کشم زندگی را دوست دارم

مرگ را دشمن می شدم اگر خط پشت پلک هاش دشنه ای شود برام

تیر ۲۶م, ۱۳۸۵

راهی نو

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات by ژنرال فرهاد

باید رفت
همه ی جهان در حال گذر است
شب را می پیمایم… به روز میرسم و گذر از روز مرا به شبی دیگر می برد
راه را چشم بسته هم میتوانم برم
اما اگر با چشم بسته بروم از لذت دیدن زیبایی راه محروم می شوم
پس میروم
آهسته و پیوسته
…تا به تو برسم