فروردین ۱۹م, ۱۳۸۸
قبلنا
رئیس می رسد…
سؤال : قبلنا چه بوده ای ؟
رعد و برق ؟
آفتاب برقرار ؟
طاقت دل های طاق ؟
چه بگویم ، که هیچ نبودم بی تو …
رئیس می رسد…
سؤال : قبلنا چه بوده ای ؟
رعد و برق ؟
آفتاب برقرار ؟
طاقت دل های طاق ؟
چه بگویم ، که هیچ نبودم بی تو …
واژهها را نفرین میکنم
و آه میکشم
در آینهی مهآلود
پر از تو میشوم
بی چتر

متنفر میشوم .
تو که میدانی [اما چه فایده].
باید با تابستان جنگید؛ باید با موج عظیمِ نُرمهای تابستانی جنگید.
باید جنگید.
تو که میدانی [اما چه فایده].
خیلی وقتـست سر از اثبات کول بودنـم برای مترسک برداشتهام.
تو نمیدانی، این را هیچوقت بهـت نگفتم. خواستم بمانی و شک کنی. خواستم بمانی و هر شب با ترس به تخت بیایی. خواستم بمانی و نصف شبها فکرهای عجیب به سرت بزند، بعد صبح بهواسطهی همهی آن فکرها غرقـت کنم.
کول نیستم؟!