Tag Archives: تو
Article

۰۲۰

بی خبر از دنیا
خیره به تو
در نگاهت
ذوب شد

Leave a Comment
Article

۰۰۶ – د ِ لَ ک

گاهی وقت ها که به دلم سرک میکشم فقط تویی و تو

Leave a Comment
Article

نگاه کن

نگاه تو
افسانه بی‌هویتی وزن هاست
و صداها
و غرش‌ها
و افسانه‌ها

تو یادوار روزگار زنده بودن پدری
پدری که موهای سیاهش
هرگز سپید نمی شوند

به من نگاه کن
نگاه دور تو برای من
یادوار انتهای دور کوچه‌ایست
که کودکان رنگین پوست آن‌جا
از روی بته‌ی تمام آرزوهای بشر می‌پرند

به من نگاه کن
چشمان تو اشک‌های من را
و چشمان من بشارت نگاه تو را
خوب در می‌یابد

Leave a Comment
Article

قبلنا

رئیس می رسد…
سؤال : قبلنا چه بوده ای ؟
رعد و برق ؟
آفتاب برقرار ؟
طاقت دل های طاق ؟

چه بگویم ، که هیچ نبودم بی تو …

Leave a Comment
Article

بی تو اول و آخر کجاست؟

واژه‌ها را نفرین می‌کنم
و آه می‌کشم
در آینه‌ی مه‌آلود
پر از تو می‌شوم
بی چتر

Leave a Comment
Article

it's me ?

متنفر می‌شوم .‏
تو که می‌دانی [اما چه فایده].‏
باید با تابستان جنگید؛ باید با موج عظیمِ نُرم‌های تابستانی جنگید.‏
باید جنگید.‏
تو که می‌دانی [اما چه فایده].‏

خیلی وقت‌ـست سر از اثبات کول بودن‌ـم برای مترسک ‏برداشته‌ام.‏
تو نمی‌دانی، این‌ را هیچ‌وقت به‌ـت نگفتم. خواستم بمانی و شک ‏کنی. خواستم بمانی و هر شب با ترس به تخت بیایی. خواستم ‏بمانی و نصف شب‌ها فکرهای عجیب به سرت بزند، بعد صبح ‏به‌واسطه‌ی همه‌ی آن فکرها غرق‌ـت کنم.‏
کول نیستم؟!

Leave a Comment