دی ۲۷م, ۱۳۹۰

۰۵۲ – صبر می‌کنم

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت, عاشقانه by ژنرال فرهاد

 

صبر می‌کنم
کنار هر سال
تکیه داده به دیوار
صبر می‌کنم
چشم دوخته به راه
صبر می‌کنم
کنار هر سال
در آغوش رویا
صبر می‌کنم

آذر ۳۰م, ۱۳۹۰

۰۴۹

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, جدایی, روزنوشت by ژنرال فرهاد

بی تو
هر شب
شب یلداست …

آبان ۱۶م, ۱۳۹۰

۰۴۵

Posted in آشفتگى‌ ها by ژنرال فرهاد

به خواب‌هایم سرک نکش
وقتی در لحظات بیداری‌ام
حضور نداری
چرا فقط هوایی‌ام می‌کنی ؟

[+]

مهر ۲۵م, ۱۳۹۰

۰۴۳ – چرا ؟

Posted in شعر by ژنرال فرهاد

جمله یــاران تو سنگند و تویـــی مــــرجان چــرا ؟
آسمان با جملگان جسم است و با تو جان چرا ؟

مهر ۱۱م, ۱۳۹۰

۰۴۲ – دورم… خیلی دور

Posted in آشفتگى‌ ها, جدایی, روزنوشت by ژنرال فرهاد

من از او دورم ،

خیلی دور،

نه قاصدک این مسافت را تاب می آورد و نه باد….

به او بگو دلم برایش تنگ شده،

نه مثل همیشه

و

نه مثل هیچکس،

بیشتر ازهمیشه دوستت دارم…

[تقدیم به مادرم]
[این نوشته مال من نیست/نویسنده نامشخص]
مهر ۸م, ۱۳۹۰

۰۴۱ – بی تو هیچ نمانده …

Posted in آشفتگى‌ ها, جدایی, روزنوشت by ژنرال فرهاد

از من ِ هیچ ، بی تو هیچ نمانده . . .

[از بازداشت مادرم ۲۰ روز گذشت ...]
شهریور ۱۳م, ۱۳۹۰

۰۳۸

Posted in عاشقانه by ژنرال فرهاد

ایمان دارم که
تو همان چیز بزرگ و عزیزی
و از هوای بودن توست که نفس میکشم…

تیر ۵م, ۱۳۸۹

۰۲۰

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت by ژنرال فرهاد

بی خبر از دنیا
خیره به تو
در نگاهت
ذوب شد

اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۹

۰۰۶ – د ِ لَ ک

Posted in روزنوشت by ژنرال فرهاد

گاهی وقت ها که به دلم سرک میکشم فقط تویی و تو

شهریور ۵م, ۱۳۸۸

نگاه کن

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, شعر, عاشقانه by ژنرال فرهاد

نگاه تو
افسانه بی‌هویتی وزن هاست
و صداها
و غرش‌ها
و افسانه‌ها

تو یادوار روزگار زنده بودن پدری
پدری که موهای سیاهش
هرگز سپید نمی شوند

به من نگاه کن
نگاه دور تو برای من
یادوار انتهای دور کوچه‌ایست
که کودکان رنگین پوست آن‌جا
از روی بته‌ی تمام آرزوهای بشر می‌پرند

به من نگاه کن
چشمان تو اشک‌های من را
و چشمان من بشارت نگاه تو را
خوب در می‌یابد