مرداد ۱م, ۱۳۸۶

توهم

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات by ژنرال فرهاد

گم شدن در جنگل که پستی نمی‌خواهد؛
کافی‌ست یکی از همان حرفه‌ای‌های‌ـش را سفارش بدهی
- با رنگ، سایز و عمق دلخواه -
بعد اوقات فراغت‌ـت بروی و دعا کنی که باران بیاید تا ردت را کفتارها هم گم کنند…

گم شدن کف اقیانوس که هنرمندی نمی‌خواهد؛
می‌شینی دعا می‌کنی تا گریه‌ات بگیرد و
هر هزار و هشتصد سال یک‌بار، یک کشتی روی‌ـت غرق شود
- تا تنها نمانی و بیش‌تر گریه‌ت نگیرد -
بعد آن زیر داد می‌زنی و دعا می‌کنی که حباب‌های‌ـت تا بالا دوام بیارند و
بغض‌شان نترکد…

گم شدن در همین زندگی سه در چهار که انزجار نمی‌خواهد؛
جواب تمام پیش‌نهادها، بله می‌شود؛
جواب تمام اس‌.ام.اس ها، می تو؛
همه‌ی ول‌خرجی‌ها را دایورت می‌کنی به اقتضا؛
همه‌ی شکست‌ها را روی اسکرول‌بار نصب می‌کنی؛
آخر سر هم با توکل به رحمت الهی، همه‌چیز را بررسی می‌کنی تا مطمئن بشوی، کلید نه زیر گلدان است، نه توی صندوق پست…

مرداد ۴م, ۱۳۸۵

خیال

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, شعر by ژنرال فرهاد

گل ها باز می شوند

کمی نارنجی و بعد قرمز محض

با ژاکت زمستانی ات همین تکراری

نه ، اصلا بخاطر مرگ کسانت نیست که پای بیابان در تو رسیده

یا این که شب ها غولی از ادامه ی ناخن هایت بیرون می زند

: در تو گردش می کند ، می دمد خواب هایی با این تصاویر را

مردی از تاکسی پر از عروسکان نازنازی پیاده می شود

از پله های خانه ی شما بالا می رود

تو تنها هستی وقتی او مست می کند بعد بخیه ی چشمها و لبان خود را می گشاید

تا برق کشی کند اتاق تو را به شیوه ی رمانتیک

تو تنها هستی و تلفن مدام زنگ می زند