۰۰۸ – بی حالی
نه مستی ، نه هوشیاری
اونجوری که تا ته وجودت داره آب میشه
داد میزنی و زیر آب خفه میشی
آره ، همون حالت خلسه
پارسال بود … همین نزدیکی ها
نه مستی ، نه هوشیاری
اونجوری که تا ته وجودت داره آب میشه
داد میزنی و زیر آب خفه میشی
آره ، همون حالت خلسه
پارسال بود … همین نزدیکی ها
… در این زمان لعنتی
زندگی را به احوال خوش
نیست هیچ فرصتی
تا که باشد شاه ما
ریش عمامه عبا
زندگی این است
فحش لیچار
ناسزا

تولد، که می گویند اولین رسوایی ما است،
آن قدر ها هم که می گویند
ارزش تکرار ندارند.
این خود ماییم که سعی می کنیم
رسوایی مان با ارزش باشد.
- «من معذرت می خوام»

تا صبح بشینیم و از مصیبتهای روزگار برای مترسک بگوییم که گندمها از این که هستند سیاهتر بشوند؟!
آنوقت مردم بروند هی بیسکویت و نان مصنوعی بخورند تا بیشتر از این شبیه روباتها بشوند؟!
قسمتمان همین بوده و هست.
چه بجنگیم، چه بنشینیم پای سوختههای آخرین مترسک، شب را باید در سرما به سر کنیم
بوی تن میدهد نگاهت ، ای کاش دوشیزه مغزم را زودتر صیغه ات میکردم
ای کاش بکارت اخلاقی هم به این سادگی ها قابل دوختن بود
نگاه تو
افسانه بیهویتی وزن هاست
و صداها
و غرشها
و افسانهها
تو یادوار روزگار زنده بودن پدری
پدری که موهای سیاهش
هرگز سپید نمی شوند
به من نگاه کن
نگاه دور تو برای من
یادوار انتهای دور کوچهایست
که کودکان رنگین پوست آنجا
از روی بتهی تمام آرزوهای بشر میپرند
به من نگاه کن
چشمان تو اشکهای من را
و چشمان من بشارت نگاه تو را
خوب در مییابد

این روزها ، مقامر هوایی تر از همیشه ، ازسهراب میگوید…
در سکوتِ خاصِ خودش ، گوشه ی دنج اتاق ، رو به آفتاب
زیر لب زمزمه میکرد : ز درُ دیوار می ریزد اردیبهشت

شاید کسی نداند!!! اما از این به بعد شما ها میدانید و این برای من کمی تسکین دهنده هست…
خبر این است که من دارم به آهستگی میمرم…

چون نجوم نمی دانستم، منجم نشدم
حالا که ستارهِ من دنباله دار نیست ،
بذار رو شب شدنِ روز شرط ببندم ،
حداقل این یک اتفاق دنباله داره