Archive for the تراوشات category

فروردین ۲۳م, ۱۳۸۸

اتفاق دنباله داره

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

farhad.nouri.ir

چون نجوم نمی دانستم، منجم نشدم
حالا که ستارهِ من دنباله دار نیست ،
بذار رو شب شدنِ روز شرط ببندم ،
حداقل این یک اتفاق دنباله داره

فروردین ۲۰م, ۱۳۸۸

جنون مطلق

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

farhad.nouri.ir

قدم ها در پی گامها …فقط یک گام تا ثقل جنون مطلق

فروردین ۱۹م, ۱۳۸۸

قبلنا

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

رئیس می رسد…
سؤال : قبلنا چه بوده ای ؟
رعد و برق ؟
آفتاب برقرار ؟
طاقت دل های طاق ؟

چه بگویم ، که هیچ نبودم بی تو …

فروردین ۱۰م, ۱۳۸۸

سکوت

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

سکوت نه از بی صداییست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنیده ها و نشنیده ها.
سکوت از نبودن بغض نیست. از بی دردی نیست.
سکوت از عادت نیست. از روزمرگی و فراموش شدگی. از خواب و رخوت و بی حوصلگی. از دلتنگی.
سکوت از فریادهای در گلو مانده است و نعره هایی که هیچ وقت شنیده نشد.
همه چیز هست و گوشی نیست برای شنیدن. جز سکوتی که گاه و بیگاه همدم فریادهایی است که بی خبر و ناخواسته از روزهایی دور میاید.
از دلتنگی هایی که فراموش شده. از خیانت هایی که به روزگار شده.
نه انگار…. باز هم حرفی نیست.

* نکته : نویسندش یادم نیست !

مرداد ۱م, ۱۳۸۶

توهم

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات by ژنرال فرهاد

گم شدن در جنگل که پستی نمی‌خواهد؛
کافی‌ست یکی از همان حرفه‌ای‌های‌ـش را سفارش بدهی
- با رنگ، سایز و عمق دلخواه -
بعد اوقات فراغت‌ـت بروی و دعا کنی که باران بیاید تا ردت را کفتارها هم گم کنند…

گم شدن کف اقیانوس که هنرمندی نمی‌خواهد؛
می‌شینی دعا می‌کنی تا گریه‌ات بگیرد و
هر هزار و هشتصد سال یک‌بار، یک کشتی روی‌ـت غرق شود
- تا تنها نمانی و بیش‌تر گریه‌ت نگیرد -
بعد آن زیر داد می‌زنی و دعا می‌کنی که حباب‌های‌ـت تا بالا دوام بیارند و
بغض‌شان نترکد…

گم شدن در همین زندگی سه در چهار که انزجار نمی‌خواهد؛
جواب تمام پیش‌نهادها، بله می‌شود؛
جواب تمام اس‌.ام.اس ها، می تو؛
همه‌ی ول‌خرجی‌ها را دایورت می‌کنی به اقتضا؛
همه‌ی شکست‌ها را روی اسکرول‌بار نصب می‌کنی؛
آخر سر هم با توکل به رحمت الهی، همه‌چیز را بررسی می‌کنی تا مطمئن بشوی، کلید نه زیر گلدان است، نه توی صندوق پست…

تیر ۱۶م, ۱۳۸۶

یاد تو

Posted in تراوشات, روزنوشت, عاشقانه by ژنرال فرهاد

ستاره قول می‌دهم
تا ابد
هر وقت پنجره را باز کردم
…و یاد تو افتادم
‏…‏

ستاره،
اصلاً هیچ‌وقت پنجره را باز نمی‌کنم.‏
بگذار مردم بدانند/فکر کنند
سال‌هاست تمام قول‌هایم را فراموش کرده‌ام…‏
سال‌هاست،
پشت پرده در انتظار ابر لحظه‌شماری می‌کنم.‏

ستاره، تو که قول‌های مرا باور [نـ]ـمی‌کنی؟! می‌کنی؟
تو که هرگز دوباره پشت پنجره قدم نمی‌زنی؛ می‌زنی؟
تو که هرگز نمی‌روی؛ می‌روی؟

پنجره را هم با تو
دفن می‌کنم.

تیر ۱۲م, ۱۳۸۶

it's me ?

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

متنفر می‌شوم .‏
تو که می‌دانی [اما چه فایده].‏
باید با تابستان جنگید؛ باید با موج عظیمِ نُرم‌های تابستانی جنگید.‏
باید جنگید.‏
تو که می‌دانی [اما چه فایده].‏

خیلی وقت‌ـست سر از اثبات کول بودن‌ـم برای مترسک ‏برداشته‌ام.‏
تو نمی‌دانی، این‌ را هیچ‌وقت به‌ـت نگفتم. خواستم بمانی و شک ‏کنی. خواستم بمانی و هر شب با ترس به تخت بیایی. خواستم ‏بمانی و نصف شب‌ها فکرهای عجیب به سرت بزند، بعد صبح ‏به‌واسطه‌ی همه‌ی آن فکرها غرق‌ـت کنم.‏
کول نیستم؟!

خرداد ۲۸م, ۱۳۸۶

زندگی

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

خواب مزرعه می‌بینم.
مترسک برای گندم‌ها یک قهرمان واقعی ا‌ست؛
گندم‌ها برای مترسک نیز.

هه،
استثمار!

کلاغ پیر خواب می‌بیند،
شکست کُمُن وقتی‌ست که کلاغی پیش پای مترسک بمیرد.
آن‌وقت هیچ‌کس باور نمی‌کند،
مترسک را نباید تشویق کرد.

خواب مزرعه می‌بینم و
همه‌چیز روی سایلنت می‌گذرد؛
جز غروب آفتاب که لای گندم‌ها گم می‌شود و
گندم‌هایی که لای پیانو.
همان به‌تر که هیچ‌کس نمی‌داند مترسک بلد‌ست پیانو بزند یا

خرداد ۱۹م, ۱۳۸۶

گافی به بزرگی دنیا

Posted in تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

فاحشه‌های وفادار،
درست است که از درخت بالا نمی‌روند
تا برای ما نارگیل بچینند،
اما قبل از هر ارتزاق
طلب استغفار می‌کنند
و در گوش خودشان می‌گویند
که ما را دوست دارند …

خرداد ۱۱م, ۱۳۸۶

دنیای ما

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

قانون تمدن را می‌سازد.
تمدن گند می‌زند به قانون.
قانون گریه‌اش می‌گیرد. عُرف ساخته می‌شود.
و فرهنگ.
و یه عالمه از آن‌ چیزهایی که بامزه‌گی‌شان در واژه بودن‌شان است.
و من دل‌ـم برای‌ـت تنگ می‌شود.
برای وقتی‌که واژه‌های اختراع شده، در یک هنجار جا می‌شدند؛
و تو می‌فهمیدی
و از خنده‌ات، می‌خندید

فروردین ۳۱م, ۱۳۸۶

فعلا خداحافظ

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, روزنوشت by ژنرال فرهاد
دیگه از راست نوشتن خسته شدم
میخوام یکم دروغ بگم
بلند بلند آواز بخونم
موزیک رپ و متال رو با صدای بلند گوش بدم
داد بزنم
خیلی این روزا دلم تنگه
دیگه رویای دیدن هم فاز نمیده
میخوایم پوست بندازم
دوباره تازه بشم
اینم دپرسینگ قبلش هست
تو فکر یک جای تازه برای زندگی
شاید
دورتر از خواب
نزدیکتر از بیداری
نمیدونم
فقط اینرو میدونم که زندگیم سگی شده

دیگه تا مدتها آپ دیت نمیکنم
میدونم بکنم و نکنم فرقی به حال کسی نداره
فعلا

فروردین ۱۰م, ۱۳۸۶

دلم واست تنگ شده

Posted in تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

دلم برای بچه‌گی‌هام تنگ شده،
اون موقع که کودک درون‌م هم‌سنِ خودم بود و
دو تایی با هم تا صبح می‌خندیدم…

اسفند ۲۶م, ۱۳۸۵

آخرین رویای سرد

Posted in تراوشات, مناسبت by ژنرال فرهاد

آب می‌شیم…
زمستون تمام می‌شه و ما، پشت به آفتاب، خودمون‌و یکی یکی دفن می‌کنیم…
این دیگه آخریشه. آخرین زمستون، آخرین سرما، آخرین بیل، آخرین قبر، آخرین قطره…
خوبیِ قطب اینه که آخر نداره؛ چه از بالا بیای پایین، چه از عقب بیای جلو…

M y d r e a M
اسفند ۲۲م, ۱۳۸۵

جنگجو

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

می مانم و می جنگـم…
اما سکون یادم را مخدوش کرده.
باید رفت… اما همچنان جنگید…
مرد جنگی این روزگاره آشفته ، معنی شکست را چشیده…
اما میداند راه تازه پر است از اژده هایی که در عمق دریا ، چشم به قایق کوچک چوبی جنگجوی ما دوخته اند.
اما جنگجو میداند و همچنان به جلو میراند ، بدون ترس از دریا و موج و طوفان و اژدها

MyDream
دی ۸م, ۱۳۸۵

قانون

Posted in تراوشات, روزنوشت by ژنرال فرهاد

هر بامداد، آهویی از خواب بر می خیزد می داند از تندترین شیر باید تندتر بدود، وگرنه کشته خواهد شد.
هر بامداد، شیری از خواب بر می خیزد می داند از تندترین آهو باید تندتر بدود، وگرنه از گشنگی خواهد مرد.
فرقی ندارد آهو باشی یا شیر، آفتاب که بر می آید آماده ی دویدن باش.

دی ۳م, ۱۳۸۵

نگاهت

Posted in تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

نگاهت ،

تکرار مکرر بهار ست وُُ

خنده ات ،

شکفتنِ غنچه های محجّبه .

نه ؛

مرا حرفی نیست .

هر چه می خواهی بکن .

بگذار این بار هم کار ها باب میل تو باشد .

می خواهی بروی

وُ مرا انیس رنج دوریت

وُ همنشین حسرت دیدارت گردانی ؟

باشد ، برو ، خدانگهدار

سفر بخیر

برو

و رمه ی نگاهت

وُ نسیم عطرت را نیز با خود ببر .

و حتا آن لبان لعلینت را

که من ، هر بار برای بوسیدنشان

مسیر پر از اضطرابِ و التهابِ

گلو گاه و چانه ات را

به آرامی _

و ُ وسواس می پیمودم

و ُ ناگاه بی آنکه تو بدانی

به یورشی

به تسخیر خویش در می آوردمشان .

می خواهی بروی ؟ برو ، مرا حرفی نیست .

امّا بر سر گذرت

بربلندای صعب العبور ترین قلّه ای که می شناسی

با سرخی لبانت

لا له ای بکار

تا من هر روز برای دیدنش

کوه ها ، درّه ها وُ سنگلاخ ها را بپیمایم

و تجربه ی مکرر کنم

سختی دیدارت را .

دی ۲م, ۱۳۸۵

Me & …

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, روزنوشت by ژنرال فرهاد
خط خورده‌اند.
مرده‌اند.
پاره‌شان کردم‌ام.
هیچ‌کس سراغی ازشان نمی‌گیرد.
من هم.