Archive for the تراوشات category

بهمن ۲م, ۱۳۹۰

۰۵۳

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, سربازخونه by ژنرال فرهاد

پر از سرباز شد شعرم
نرفتیم تا ته جادده
هم اینجا کیشمون کردن
و این ساعت که افتاده…

دی ۴م, ۱۳۹۰

۰۵۰

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

بابا که شدم …
به دخترم پول تو جیبی نمی‌دم، تا یواش از پشت سرم بیاد
دستاشو حلقه کنه …دور گردنم،موهاشم بخوره تو صورتم
در ِ گوشم پچ پچ کنه …
بگه بابایی بهم پول میدی ؟ داریم با بچه ها میریم بیرون …
موهاشو بزنم کنار، ماچش کنم ، بگم برو از جیبم وردار بابایی
به خاطر دخترم هم که شده ، یه روزی بابا می‌شم …

[FB]

 

آذر ۳۰م, ۱۳۹۰

۰۴۹

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, جدایی, روزنوشت by ژنرال فرهاد

بی تو
هر شب
شب یلداست …

تیر ۵م, ۱۳۸۹

۰۲۱

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

محو تماشای فیدهایت
دست به لایک می شوم
لبانت را شخم میزنم
شاید گودر قلبت را
برای عشق بازی کودکی ام
باز کنی

تیر ۵م, ۱۳۸۹

۰۱۸ – امید

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

به امیدت
تمام راه دریا رو
واروونه برگشتم

تیر ۵م, ۱۳۸۹

۰۱۷

Posted in تراوشات, روزنوشت by ژنرال فرهاد

هیچکس از جنس ما نبود
این چنین که هستم که بودی که بودم که هستی
نمی گویم صمیمی نمی گویم خوب نمی گویم پاک

خرداد ۲۷م, ۱۳۸۹

۰۱۴ – قسم

Posted in تراوشات, روزنوشت by ژنرال فرهاد

قسم به انتظار
که پایانش اگر تو باشی
عمر نوح خواهم کرد

خرداد ۲۰م, ۱۳۸۹

۰۱۱ – اپراتور تنها

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

مشترک مورد همراه
ماها رو خواب کردی
روزگارم گذاشتی رو اتوپلی
قربونت برم ، گوشیتم که رو ساییلنت ـه
هرچی هم میس و تکست میدیم انگار نه انگار
خب لامصب یه تکونی بده این خراب شده رو
پوسیدیم

خرداد ۱۹م, ۱۳۸۹

۰۱۰

Posted in تراوشات, عمومى by ژنرال فرهاد

آخر قصه چرا اینجوری شد ؟
ما بد خوندیم ، یا اونا بد نوشتن ؟

خرداد ۱۹م, ۱۳۸۹

۰۰۹

Posted in تراوشات by ژنرال فرهاد

همسایه ی سقوط
مجسمه ای ، تنها
کرخت و بی حس
گیجی پس از اولین شب انفرادی
جزجز پوستت پس از اولین سیلی