Archive for the روزنوشت category

دی ۲۷م, ۱۳۹۰

۰۵۲ – صبر می‌کنم

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت, عاشقانه by ژنرال فرهاد

 

صبر می‌کنم
کنار هر سال
تکیه داده به دیوار
صبر می‌کنم
چشم دوخته به راه
صبر می‌کنم
کنار هر سال
در آغوش رویا
صبر می‌کنم

آذر ۳۰م, ۱۳۹۰

۰۴۹

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, جدایی, روزنوشت by ژنرال فرهاد

بی تو
هر شب
شب یلداست …

آذر ۱۶م, ۱۳۹۰

۰۴۸ – آره بارون میومد . . .

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت by ژنرال فرهاد

آره بارون میومد
آره بارون میومد خوب یادمه،
مث آخرای قصه، که آدم می ره به رویا،
آره بارون میومد خوب یادمه…
زیر لب زمزمه کردم،
کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟
اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه،
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش،
آره بارون میومد خوب یادمه …

آره بارون میومد خوب یادمه،
یه غروب بود روی گونه هات،
دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات،
اما فرقی هم نداره،
کار از این حرفا گذشته، دیگه قلبم سر جاش نیست،
آره بارون میومد خوب یادمه، آره بارون میومد خوب یادمه …

خیلی سال پیش،
توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست،
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات،
اونجا هم نشد بپرسم …
آره بارون میومد خوب یادمه

آذر ۱۳م, ۱۳۹۰

۰۴۷

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت, شعر by ژنرال فرهاد

 

سر و جان‌ها همه مشتاق وصال‌ند و غم‌ند
یک‌به‌یک رقــص‌کنان کشته‌ی تیــغ ستـم‌ند

 

آبان ۹م, ۱۳۹۰

۰۴۴

Posted in روزنوشت by ژنرال فرهاد

تظلم به که می‌بری سیگار؟‌
کجاست میرزایی
از شیراز
غیرت مردی
که برخیزد
به دادخواهی دود

[+]

مهر ۱۱م, ۱۳۹۰

۰۴۲ – دورم… خیلی دور

Posted in آشفتگى‌ ها, جدایی, روزنوشت by ژنرال فرهاد

من از او دورم ،

خیلی دور،

نه قاصدک این مسافت را تاب می آورد و نه باد….

به او بگو دلم برایش تنگ شده،

نه مثل همیشه

و

نه مثل هیچکس،

بیشتر ازهمیشه دوستت دارم…

[تقدیم به مادرم]
[این نوشته مال من نیست/نویسنده نامشخص]
مهر ۸م, ۱۳۹۰

۰۴۱ – بی تو هیچ نمانده …

Posted in آشفتگى‌ ها, جدایی, روزنوشت by ژنرال فرهاد

از من ِ هیچ ، بی تو هیچ نمانده . . .

[از بازداشت مادرم ۲۰ روز گذشت ...]
مهر ۵م, ۱۳۹۰

انفجار

Posted in آشفتگى‌ ها, جدایی, روزنوشت by ژنرال فرهاد

باروت نیست،اما…من یک جرقه با انفجار فاصله دارم.
گاهی،در شهر،یک بهانه کوچک،آغاز دلخراش کتک‌کاری است.
در شهر هیچ کس امشب چرا بهانه به دستم نمی‌دهد ؟
من یک جرقه…

 

فاکتوریل از مرتضی بهمنی
متن : انفجار - کامبیز صدیفی کسمایی
شهریور ۱۹م, ۱۳۹۰

۰۳۹

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت by ژنرال فرهاد

پای ِ جلو آمده عقب نخواهد نشست…

-علیرضا روشن
مرداد ۲۴م, ۱۳۸۹

۰۳۶

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت by ژنرال فرهاد

متنفرم از جدایی
وقتی که ندانی چرا
وقتی که هیچ راهی برای ارتباط نیست
و مجبوری پپذیری‌اش بی هیچ حق انتخابی

و دوست دارم کسی را
زبانش را بفهم
بدانمش
و . . .