Archive for the old category

خرداد ۶م, ۱۳۸۷

خرداد

Posted in old by ژنرال فرهاد

خرداد ، ماه رازآلودیست…
فردا که بیدار شویم…
یک سیب عاشق شده و رسیده !

اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۷

حق مسلم ما !

Posted in old by ژنرال فرهاد
تصور کنید یک روز صبح از خواب بیدار میشوید، به خیابان میروید، مردم همگی با حجاب شده اند…
دختران را می بینید همگی چادر به سر دارند… و دو دو… سه سه… در پیاده رو ها خیلی متین و با وقار حرکت میکنند…
پسران جوان نیز همگی ته ریش به صورت، با موهای بسیار کوتاه، پیراهن های سفید یا سیاه به تن دارند و بالاترین دکمه یقه شان را نیز بسته اند…
شهر بسیار ساکت است و همه بسیار با وقار و متین رفتار میکنند…

آفتاب می تابد…
سایت های اینترنتی اکثرا فـ‌ـیـ‌ـلـ‌ـتــ‌ـر هستند…
و انرژی هسته ای برق منازل را تولید میکند…

اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۷

آدم ها

Posted in old by ژنرال فرهاد

آدمها دو دسته اند:

دسته اول، من؛
دسته دوم، بقیه…

اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۷

آدم خوب – آدم بد

Posted in old by ژنرال فرهاد

یک سری آدم هایی هستند که خیلی معمولی و طبق اصول زندگی کرده اند. بچه که بوده اند همیشه مشق هایشان را به موقع می نوشته اند. موهایشان را شانه میکرده اند. بابا و مامان و خانوم معلم همیشه ازشان راضی بوده اند. پیک شادی شان را نمیگذاشته اند واسه دو روز آخر. قسمت های خالی پیک شادی شان را هم رنگ میکرده اند.
یک دانشگاه خوبی هم قبول شده اند. لب به دود و مشروب و این مزخرفات هم نزده اند هیچوقت. اولین و تنها دوست دختر/پسر شان همان همسرشان هست که در ۲۵ سالگی با هم آشنا شده اند (در بهترین موقع ممکن). صبح ها همیشه زود بیدار میشوند. هر روز صبح ابتدا صبحانه کاملشان را میخورند و بعد به دنبال زندگی میروند.
یک کارمند خوبی هستند و همه ازشان راضی هستند و یک حقوق خوبی هم میگیرند و یک مقداری از این حقوقشان را هم هر ماه پس انداز می کنند و … القصه! یک آدمهای خوبی هستند.

اما یک سری آدم های دیگری هستند، که اگر اول ماه یک میلیارد هم بهشان بدهی، بیستم ماه پولشان تمام میشود. اهل دود و خمر و این مزخرفات هم هستند. موهایشان را شانه نمیکنند. بابا و مامان همیشه ازشان راضی نیستند، بعضی از معلم ها خیلی باهاشان رفیق هستند و بعضی سایه شان را با تیر میزنند.
پیک شادی هایشان را یا اصلا حل نمیکرده اند، یا اگر حل میکرده اند دو روز آخر، به زور کپی از این و اون حل میکرده اند. درس هایشان را همیشه شب امتحان میخوانده اند. با هزار نفر هم تیریپ لاو داشته اند.
علیرغم اینکه خانواده تمام شرایط را برایشان محیا کرده بوده، نتوانسته اند دانشگاه خوبی قبول شوند. صبح ها دیر بیدار میشوند و به کلاس و کار و زندگیشان دیر میرسند همیشه. صبحانه یک لیوان چایی تلخ، در حین پوشیدن جورابشان میخورند. با دست و صورت نشسته از خانه میزنند بیرون و خواب آلود به دنبال زندگیشان میروند.
الآن هم یک مدیر کارخانه یا یک وکیل پفیوزی هستند که همه فامیل و اطرافیان -پشت سرشان- ازشان شاکی هستند. یک درآمد نامعقول و نا متناسبی هم دارند، یک مدت خانه و زندگیشان را میفروشند و ازشان خبری نمیشود، یک دوره ای هم یک عروسی میگیرند واسه پسرشان، از در باغ که وارد میشوی، پنداری از مرز خارج شده باشی. القصه! یک آدمهای خوبی نیستند خلاصه…

فروردین ۲۳م, ۱۳۸۷

دلاور

Posted in old by ژنرال فرهاد

یکی آواز داد : دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود.
دو تن آواز دادند : دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود.
ده ها تن و صدها خروش بر آوردند :دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود.
هزاران تن خروش بر آوردند : دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود.
و تمامی آن سرزمینیان گرد آمده، اشک ریزان خروش بر آوردند: دلاور برخیز ! و مرد به پای برخاست نخستین کس را بوسه ای داد و گام در راه نهاد !!!

گابریل گارسیا مارکز

فروردین ۱۹م, ۱۳۸۷

این روزها

Posted in old by ژنرال فرهاد

این روزها که میگذرند؛ شادم که میگذرند…
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۷

$

Posted in old by ژنرال فرهاد
ببین،
آخرش آن‌قدر کار کردم تا پول‌دار شدم
– البته نه آن‌قدر که تو خیلی متوجه بشوی -
– البته نه آن‌قدر که همه‌چیز بخرم -
– البته نه آن‌قدر که تو را قانع کنم که لازم نیست کار بکنی -
.
و الآن،
فکر می‌کنم چه‌قدر دل‌ـم می‌خواهد در باکِت‌لیست‌ـم بنویسم
« – دزدیدن یک قایق»
و نه خریدن‌ِ آن.
(آخر می‌دانی، قایق‌ها اگر غرق نشوند، دزدیده می‌شوند؛ و من‌هم که دوست ندارم چیزی که بابت‌ـش پول داده‌ام، دزدیده شود.)

کاش بابتِ تو هم پول می‌دادم.

فروردین ۱م, ۱۳۸۷

به نام صلح

Posted in old by ژنرال فرهاد
دارد دیر می‌شود.

کرگدن‌ها را دارند می‌برند باغ‌وحش؛ به‌نام صلح.
به درناهای مهاجر واکسن فلج‌اطفال می‌زنند؛ به‌نام صلح.
ماهی‌های رودخانه‌ها را اهلی می‌کنند می‌اندازند توی تشت؛ به‌نام صلح.
با پلاستیک، قاصدکِ مِیداین‌چینا درست می‌کنند؛ به‌نام صلح.
فلان‌جای دموکراسی‌شان را (که چندسال پیش جر خورده بود)، برچسب می‌زنند: «به‌نام صلح».

به‌هم لب‌خند می‌زنیم و برای هم آرزوی فلان‌ـفقیّت می‌کنیم؛ به‌نام صلح.
همه دست در فلانِ هم تلاش می‌کنیم برای فردای فلان‌تر؛ به‌نام صلح.
به ماهیّت ذاتی داگ‌استایل، وقتی سگ‌های ولگرد را پشت پنجره اتوبوس می‌بینیم لب‌خند فاتحانه می‌زنیم؛ به‌نام صلح.
رو به دوربین بای‌بای می‌کنیم و خانم محترم قول می‌دهیم که تا نیم‌متری تخت‌خواب بای‌بای کنان لب‌خند برویم؛ به‌نام صلح.
گلبرگ‌های مرده را (که هنوز خیس‌اند) از روزنامه‌ی دور گلدان (که گردنش درد گرفته بس که بالا را نگاه کرده) (که بدجوری خشک شده) تفکیک کرده در کیسه‌های مخصوص می‌گذاریم؛ به‌نام صلح.

والت‌دیسنی، سرزمین شادی‌ها، لب‌خند‌های قرمز پررنگ (و غلیظ که لخته نمی‌شوند)، چاغاله‌ی بادام، سایدگِرِید به روسری گل‌گلی، …
صلح بد است مگر؟
من هم باید بروم دنبال فلانِ آقای “چیز” بدوم تا اگر جر خوردم، اوّلین کسی باشد که دیده! بعد بیاید و به همه بگوید که اگر صلح نبود، کسی نمی‌توانست بخندد. بعد خودش هم سعی کند بخندد و به شاگرد داروخانه‌چی انعام بدهد تا یکی از همان صورتی‌های خال‌خالی‌ دفعه‌ی پیش را برایش بیاورد.
اگر صلح نبود که ما این‌قدر آزادی نداشتیم، همه‌اش سیاه، با طعم کیسه زباله.

دیر شده.
کرگدن‌ها هم افتاده‌اند دنبال رنگ لباس زیرشان (باغ‌وحش است خب؛ نمی‌شود که…)
درناهای مهاجر، هر روز به پزشک مخصوص فلان فالمان می‌رود که نکند خدای نکرده بچه‌شان فلج از آب در بیاید و نتواند از پله‌های هواپیما بالا برود
ماهی‌های رودخانه آن‌قدر دانلود و آپلود شده‌اند که دیگر نه فینگر‌پرینت‌ـی برایشان مانده، نه پیوریتی‌ای.
سگ‌های بیابان افتاده‌اند دنبال فتیش و اورجی، به‌سلامتی پیشوا.
مجسمه‌های گِلی ما هم که …
… یادش به‌خیر.

اسفند ۲۹م, ۱۳۸۶

نوروز مبارک

Posted in old by ژنرال فرهاد

اسفند ۲۲م, ۱۳۸۶

بى حوصله‌گى

Posted in old by ژنرال فرهاد
می گفت وقتهایی که دلم نمی خواهد آدمها را ببینم، وقتهایی که حوصله ی هیچ آدمی را ندارم، عینکم را در می آورم و خودم را پرت می کنم درون افکارم، به خیالم هم نیست آدمها چه می گویند و چه می کنند! اصلا برایم بی معنی می شود همه چیز!
همینطور که اینها را می گفت، یک دفعه یادم آمد هر بار که تو را می دیدم عینکم را در می آوردم.
دلم می خواست همینطور ادامه دهد به حرف زدنش، سرم را که بالا آوردم تا ببینمش دیدم دارد عینکش را در می آورد، بلند شدم و رفتم.