خرداد

فردا که بیدار شویم…
یک سیب عاشق شده و رسیده !

آفتاب می تابد…
سایت های اینترنتی اکثرا فــیــلــتـــر هستند…
و انرژی هسته ای برق منازل را تولید میکند…

دسته اول، من؛
دسته دوم، بقیه…

اما یک سری آدم های دیگری هستند، که اگر اول ماه یک میلیارد هم بهشان بدهی، بیستم ماه پولشان تمام میشود. اهل دود و خمر و این مزخرفات هم هستند. موهایشان را شانه نمیکنند. بابا و مامان همیشه ازشان راضی نیستند، بعضی از معلم ها خیلی باهاشان رفیق هستند و بعضی سایه شان را با تیر میزنند.
پیک شادی هایشان را یا اصلا حل نمیکرده اند، یا اگر حل میکرده اند دو روز آخر، به زور کپی از این و اون حل میکرده اند. درس هایشان را همیشه شب امتحان میخوانده اند. با هزار نفر هم تیریپ لاو داشته اند.
علیرغم اینکه خانواده تمام شرایط را برایشان محیا کرده بوده، نتوانسته اند دانشگاه خوبی قبول شوند. صبح ها دیر بیدار میشوند و به کلاس و کار و زندگیشان دیر میرسند همیشه. صبحانه یک لیوان چایی تلخ، در حین پوشیدن جورابشان میخورند. با دست و صورت نشسته از خانه میزنند بیرون و خواب آلود به دنبال زندگیشان میروند.
الآن هم یک مدیر کارخانه یا یک وکیل پفیوزی هستند که همه فامیل و اطرافیان -پشت سرشان- ازشان شاکی هستند. یک درآمد نامعقول و نا متناسبی هم دارند، یک مدت خانه و زندگیشان را میفروشند و ازشان خبری نمیشود، یک دوره ای هم یک عروسی میگیرند واسه پسرشان، از در باغ که وارد میشوی، پنداری از مرز خارج شده باشی. القصه! یک آدمهای خوبی نیستند خلاصه…

گابریل گارسیا مارکز
کاش بابتِ تو هم پول میدادم.
کرگدنها را دارند میبرند باغوحش؛ بهنام صلح.
به درناهای مهاجر واکسن فلجاطفال میزنند؛ بهنام صلح.
ماهیهای رودخانهها را اهلی میکنند میاندازند توی تشت؛ بهنام صلح.
با پلاستیک، قاصدکِ مِیداینچینا درست میکنند؛ بهنام صلح.
فلانجای دموکراسیشان را (که چندسال پیش جر خورده بود)، برچسب میزنند: «بهنام صلح».
بههم لبخند میزنیم و برای هم آرزوی فلانـفقیّت میکنیم؛ بهنام صلح.
همه دست در فلانِ هم تلاش میکنیم برای فردای فلانتر؛ بهنام صلح.
به ماهیّت ذاتی داگاستایل، وقتی سگهای ولگرد را پشت پنجره اتوبوس میبینیم لبخند فاتحانه میزنیم؛ بهنام صلح.
رو به دوربین بایبای میکنیم و خانم محترم قول میدهیم که تا نیممتری تختخواب بایبای کنان لبخند برویم؛ بهنام صلح.
گلبرگهای مرده را (که هنوز خیساند) از روزنامهی دور گلدان (که گردنش درد گرفته بس که بالا را نگاه کرده) (که بدجوری خشک شده) تفکیک کرده در کیسههای مخصوص میگذاریم؛ بهنام صلح.
والتدیسنی، سرزمین شادیها، لبخندهای قرمز پررنگ (و غلیظ که لخته نمیشوند)، چاغالهی بادام، سایدگِرِید به روسری گلگلی، …
صلح بد است مگر؟
من هم باید بروم دنبال فلانِ آقای “چیز” بدوم تا اگر جر خوردم، اوّلین کسی باشد که دیده! بعد بیاید و به همه بگوید که اگر صلح نبود، کسی نمیتوانست بخندد. بعد خودش هم سعی کند بخندد و به شاگرد داروخانهچی انعام بدهد تا یکی از همان صورتیهای خالخالی دفعهی پیش را برایش بیاورد.
اگر صلح نبود که ما اینقدر آزادی نداشتیم، همهاش سیاه، با طعم کیسه زباله.
دیر شده.
کرگدنها هم افتادهاند دنبال رنگ لباس زیرشان (باغوحش است خب؛ نمیشود که…)
درناهای مهاجر، هر روز به پزشک مخصوص فلان فالمان میرود که نکند خدای نکرده بچهشان فلج از آب در بیاید و نتواند از پلههای هواپیما بالا برود
ماهیهای رودخانه آنقدر دانلود و آپلود شدهاند که دیگر نه فینگرپرینتـی برایشان مانده، نه پیوریتیای.
سگهای بیابان افتادهاند دنبال فتیش و اورجی، بهسلامتی پیشوا.
مجسمههای گِلی ما هم که …
… یادش بهخیر.