Archive for the old category

مرداد ۱۹م, ۱۳۸۷

حس و حال من

Posted in old by ژنرال فرهاد

از تو که حرف می‌زنم
همه فعل‌هایم ماضی‌اند
حتی ماضی بعید
ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیک‌تر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است
مرداد ۴م, ۱۳۸۷

callin' U

Posted in old by ژنرال فرهاد

I’m callin’ U
With all my goals, my very soul
Ain’t fallin’ through
I’m in need of U
The trust in my faith
My tears and my ways is drowning so
I cannot always show it
But don’t doubt my love

I’m callin’ U
With all my time and all my fights
In search for the truth
Tryin’a reach U

See the worth of my sweat
My house and my bed
Am lost in sleep
I will not be false in who I am
As long as I breathe

Oh, no, no
I don’t need nobody
& I don’t feel nobody
I don’t call nobody but U
My One & Only

I don’t need nobody
& I don’t feel nobody
I don’t call nobody but U
all I need in my life

I’m callin’ U
When all my joy
And all my love is feelin’ good
Cuz it’s due to U

See the time of my life
My days and my nights
so it’s alright
Cuz at the end of the day
I still got enough for me and my

I’m callin’ U
When all my keys
And all my bizz
Runs all so smooth
I’m thankin’ U
See the halves in my life
My patience, my wife
With all that I know
Oh, take no more than I deserve
Still need to learn more

Oh, no, no
I don’t need nobody
& I don’t feel nobody
I don’t call nobody but U
My One & Only

I don’t need nobody
& I don’t feel nobody
I don’t call nobody but U
all I need in my life

Our relationship, so complex
Found U while I was headed straight for hell in quest
You have no one to compare to
‘Cause when I lie to myself it ain’t hidden from U
I guess I’m thankful
Word on the street is U changed me
It shows in my behaviour
Past present future
Lay it all out
Found my call in your house
And let the whole world know what this love is about

Yo te quiero, te extraño, te olvido
Aunque nunca me has faltado, siempre estas conmigo
Por las veces que he fallado y las heridas tan profundas
Mejor tarde que nunca para pedirte mil disculpas
Estoy gritando callado yo te llamo, te escucho, lo intento
De ti yo me alimento
Cuando el aire que respiro es violento y turbulento
Yo te olvido, te llamo, te siento

[Translation:]
I love you, I miss you, I forget you
Even though you never let me down and always are by my side
For all the times I’ve failed and hurt you deeply
Better later than never to give you a 1000 apologies
I’m shouting silently, callin’ you, I’m listening to you, I’m tryin’
You nourish me
When the air that I breathe is violent and turbulent
I’m forgettin’ you, I’m callin’ you, I’m feelin’ you

Oh, no, no
I don’t need nobody
& I don’t fear nobody
I don’t call nobody but U
My One & Only

I don’t need nobody
& I don’t feel nobody
I don’t call nobody but U…

oh, no, no
i don’t need nobody
& I don’t feel nobody
I don’t call nobody but you
MY one and only

I don’t need nobody
& i don’t feel nobody
I don’t call nobody but you
all i need in my life

YouTube : http://uk.youtube.com/watch?v=XDw-Ys_7Y4w

مرداد ۴م, ۱۳۸۷

عروسکم! عروسک گردانت می‌شوم تا داشته باشم تو را

Posted in old by ژنرال فرهاد
مرداد ۲م, ۱۳۸۷

خاطره

Posted in old by ژنرال فرهاد
چه قدر گریستی

وقتی که سیب

در خاطره ی ظرف

شکفت؟

تیر ۱۶م, ۱۳۸۷

گرسنه که باشی

Posted in old by ژنرال فرهاد

با یه حکم تخلیه تو جیب کُت، با یه زن رو تختِ بخش دیالیز،

با یه دختر که داره بُر می خوره، توی رختِ خوابای مردای هیز،

دیگه فرقی نداره مهر سجلِ تو چیه!

دیگه فرقی نداره عکس رو اسکناس کیه!

موقعی که کلیه ت حراج می شه، وقتی که خونِ رگاتو می فروشی،

وقتی مجبوری که از پشتِ شیشه با خودت حرف بزنی با یه گوشی،

دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!

زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!

گرسنه که باشی، می تونی دولا شی،

می تونی تسلیم مترسکا باشی!

می تونی چشمات ببندی رو رگبار!

می تونی یه آجر باشی رو این دیوار…

وقتی که جا می گیری تو یه سرنگ، وقتی رؤیاهاتو حاشا می کنی،

وقتی که غذای بچه هاتو ازسطلای زباله پیدا می کنی،

دیگه فرقی نداره مهر ِ سجل تو چیه!

دیگه فرقی نداره عکس رو اسکناس کیه!

با گواهیِ یه فوت تو جیب کُت، با یه زن رو تخت مرده شورخونه،

با یه دختر که حالا مدتیه ویروس ایدز تو رگاش فراوونه،

دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!

زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!

گرسنه که باشی، می تونی دولا شی،

می تونی تسلیم مترسکا باشی!

می تونی چشمات ببندی رو رگبار!

می تونی یه آجر باشی رو این دیوار…

یغما گلرویی

تیر ۱۳م, ۱۳۸۷

تنها ترینم

Posted in old by ژنرال فرهاد
تیر ۴م, ۱۳۸۷

…شما

Posted in old by ژنرال فرهاد

ملالی نیست … جز وجود شما

خرداد ۲۵م, ۱۳۸۷

آدم ها – بخش دوم

Posted in old by ژنرال فرهاد

آدم‏ها سه دسته هستند:
  • آنهایی که اصلا نمی‏فهمند کجا زندگی می‏کنند و چطور زندگی می‏کنند! زندگی‏شان درست مثل گاو و گوسفند است.
  • آنهایی که می‏فهمند کجا زندگی می‏کنند و چطور، می‏ایستند و مبارزه می‏کنند برای شرایط بهتر. آنها همان قهرمانانی هستند که در تاریخ می‏خوانیم.
  • دسته‏ی سوّم آن گروهی هستند که همه چیز را می‏فهمند، امّا تغییر ایجاد نمی‏کنند، می‏روند به یک جای بهتر و فراموش می‏کنند که از کجا آمده‏اند.

* مثال این دسته‏ی آخر شاید امثال من باشد !

خرداد ۲۲م, ۱۳۸۷

تنهایی

Posted in old by ژنرال فرهاد

تنهایی تنها دردیست که خدا هم می فهمد
خرداد ۱۲م, ۱۳۸۷

فساد

Posted in old by ژنرال فرهاد

آنچه حیات فساد در جوامع را تضمین می کند نه افزایش فساد بلکه فزونی انسان های نادان به افراد فاسد در آن جامعه است .
خرداد ۶م, ۱۳۸۷

خرداد

Posted in old by ژنرال فرهاد

خرداد ، ماه رازآلودیست…
فردا که بیدار شویم…
یک سیب عاشق شده و رسیده !

اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۷

حق مسلم ما !

Posted in old by ژنرال فرهاد
تصور کنید یک روز صبح از خواب بیدار میشوید، به خیابان میروید، مردم همگی با حجاب شده اند…
دختران را می بینید همگی چادر به سر دارند… و دو دو… سه سه… در پیاده رو ها خیلی متین و با وقار حرکت میکنند…
پسران جوان نیز همگی ته ریش به صورت، با موهای بسیار کوتاه، پیراهن های سفید یا سیاه به تن دارند و بالاترین دکمه یقه شان را نیز بسته اند…
شهر بسیار ساکت است و همه بسیار با وقار و متین رفتار میکنند…

آفتاب می تابد…
سایت های اینترنتی اکثرا فـ‌ـیـ‌ـلـ‌ـتــ‌ـر هستند…
و انرژی هسته ای برق منازل را تولید میکند…

اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۷

آدم ها

Posted in old by ژنرال فرهاد

آدمها دو دسته اند:

دسته اول، من؛
دسته دوم، بقیه…

اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۷

آدم خوب – آدم بد

Posted in old by ژنرال فرهاد

یک سری آدم هایی هستند که خیلی معمولی و طبق اصول زندگی کرده اند. بچه که بوده اند همیشه مشق هایشان را به موقع می نوشته اند. موهایشان را شانه میکرده اند. بابا و مامان و خانوم معلم همیشه ازشان راضی بوده اند. پیک شادی شان را نمیگذاشته اند واسه دو روز آخر. قسمت های خالی پیک شادی شان را هم رنگ میکرده اند.
یک دانشگاه خوبی هم قبول شده اند. لب به دود و مشروب و این مزخرفات هم نزده اند هیچوقت. اولین و تنها دوست دختر/پسر شان همان همسرشان هست که در ۲۵ سالگی با هم آشنا شده اند (در بهترین موقع ممکن). صبح ها همیشه زود بیدار میشوند. هر روز صبح ابتدا صبحانه کاملشان را میخورند و بعد به دنبال زندگی میروند.
یک کارمند خوبی هستند و همه ازشان راضی هستند و یک حقوق خوبی هم میگیرند و یک مقداری از این حقوقشان را هم هر ماه پس انداز می کنند و … القصه! یک آدمهای خوبی هستند.

اما یک سری آدم های دیگری هستند، که اگر اول ماه یک میلیارد هم بهشان بدهی، بیستم ماه پولشان تمام میشود. اهل دود و خمر و این مزخرفات هم هستند. موهایشان را شانه نمیکنند. بابا و مامان همیشه ازشان راضی نیستند، بعضی از معلم ها خیلی باهاشان رفیق هستند و بعضی سایه شان را با تیر میزنند.
پیک شادی هایشان را یا اصلا حل نمیکرده اند، یا اگر حل میکرده اند دو روز آخر، به زور کپی از این و اون حل میکرده اند. درس هایشان را همیشه شب امتحان میخوانده اند. با هزار نفر هم تیریپ لاو داشته اند.
علیرغم اینکه خانواده تمام شرایط را برایشان محیا کرده بوده، نتوانسته اند دانشگاه خوبی قبول شوند. صبح ها دیر بیدار میشوند و به کلاس و کار و زندگیشان دیر میرسند همیشه. صبحانه یک لیوان چایی تلخ، در حین پوشیدن جورابشان میخورند. با دست و صورت نشسته از خانه میزنند بیرون و خواب آلود به دنبال زندگیشان میروند.
الآن هم یک مدیر کارخانه یا یک وکیل پفیوزی هستند که همه فامیل و اطرافیان -پشت سرشان- ازشان شاکی هستند. یک درآمد نامعقول و نا متناسبی هم دارند، یک مدت خانه و زندگیشان را میفروشند و ازشان خبری نمیشود، یک دوره ای هم یک عروسی میگیرند واسه پسرشان، از در باغ که وارد میشوی، پنداری از مرز خارج شده باشی. القصه! یک آدمهای خوبی نیستند خلاصه…

فروردین ۲۳م, ۱۳۸۷

دلاور

Posted in old by ژنرال فرهاد

یکی آواز داد : دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود.
دو تن آواز دادند : دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود.
ده ها تن و صدها خروش بر آوردند :دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود.
هزاران تن خروش بر آوردند : دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود.
و تمامی آن سرزمینیان گرد آمده، اشک ریزان خروش بر آوردند: دلاور برخیز ! و مرد به پای برخاست نخستین کس را بوسه ای داد و گام در راه نهاد !!!

گابریل گارسیا مارکز

فروردین ۱۹م, ۱۳۸۷

این روزها

Posted in old by ژنرال فرهاد

این روزها که میگذرند؛ شادم که میگذرند…
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۷

$

Posted in old by ژنرال فرهاد
ببین،
آخرش آن‌قدر کار کردم تا پول‌دار شدم
– البته نه آن‌قدر که تو خیلی متوجه بشوی -
– البته نه آن‌قدر که همه‌چیز بخرم -
– البته نه آن‌قدر که تو را قانع کنم که لازم نیست کار بکنی -
.
و الآن،
فکر می‌کنم چه‌قدر دل‌ـم می‌خواهد در باکِت‌لیست‌ـم بنویسم
« – دزدیدن یک قایق»
و نه خریدن‌ِ آن.
(آخر می‌دانی، قایق‌ها اگر غرق نشوند، دزدیده می‌شوند؛ و من‌هم که دوست ندارم چیزی که بابت‌ـش پول داده‌ام، دزدیده شود.)

کاش بابتِ تو هم پول می‌دادم.