خرداد ۳م, ۱۳۸۸
Posted
in
حکایت by
ژنرال فرهاد
آورده اند که روزی شاه در بهشت رؤیت گشت. وی را پرسیدند که شاها تو کجا و اینجا کجا؟
جلال همایونی شما چه شد که نزول اجلال فرموده و بهشت مشرف شدید ؟ شما که در جهنم بودید!
شاه : ما در جهنم بودیم. اما بعد از ما عده ای آمدند و به طریقی مردم را رنجاندندی که مردم همه گفتندی : صد رحمت بر شاه!
این شد که حضرت اهورمزدا ما را به بهشت آورد.
وی را پرسیدند که حال بهشت در نظر اعلی حضرت چگونه می نماید؟
شاه: بسیار عالی است. منتها تنی چند از حوریان برای ما مهیا نموده اند، اما هر چه می گردیم در بهشت یک آخوند نیست که ایشان را به عقد ما در آورد!
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸
Posted
in
حکایت by
ژنرال فرهاد
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . از اینرو، استاد بزرگ معبد، دستور داد هر وقت زمان مراقبه فرا می رسد یک نفر گربه را گرفته و به باغ ببرد و بر درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . روزی استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان گربه ای خریدند و به آن معبد آوردند که هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت “بستن گربه”. قرنی گذشت و چندین استاد پیاپی آمدندو چنان شد که نوشتن رساله برای اساتید باب و واجب شد ونوشتن رساله در خصوص “بستن گربه” نشانه استادی گشت و مقام کامل رهبانان جز به نوشتن رساله حاصل نمی شد و روزگار چنان شد که اصلا در معابد مراقبه فراموش گردید و یگانه کار راهبان رساله نویسی ، گشت و بستن گربه جای مراقبه را بگرفت .
رساله ها مقدس و ماخذ شد و خواندن و عمل به آن حتی برای عموم واجب گشت .
از کتاب سوخته ی تاریخ گربه ها
فروردین ۱۸م, ۱۳۸۸
Posted
in
حکایت by
ژنرال فرهاد
فرمود : روندگان راه حق دو دسته اند : گروهی تنها مولایشان را دوست دارند و گروهی دیگر هم او و هم خویش را ، این شرک است ، در راه دوست باید خود را گذاشت و سر انداز بود.
فرمود : ازدنیا هر چه گرفتی و به دست آوردی روزی پس خواهی داد یا در حیات یا به وقت ممات ، دامن مولای خویش و مهر او را بگیر که در مرگ و زندگی تنها او مشکل گشا و عروه الوثقی است و در آخرت هم او فریادرس است.
فرمود : دل بر فانی مبند ، که به ترس از دست دادنش نمی ارزد .
کسی گفت که محبت شما دیگران را گستاخ میکند …
فرمود: من مامور به مهر شده ام ، غضب از من ، خلاف امر او است.
فرمود : در مقابل مولای خویش لال باش و گوش به فرمان ، اگر سئوالی فرمود ، به آن اندازه جواب ده و حرف بزن که بی ادبی نباشد.
فرمود : عاشقی دیوانگی است در عاشقی عاقلی نکن .
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۸
Posted
in
حکایت by
ژنرال فرهاد
آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.
پسر گفت ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم
پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.
از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی به ماتحت آن مردگان فرو مینمود وازآن پس خلایق میگفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط میدزدید وچنین بر مردگان ما روا نمیداشت .
این ضرب المثل در زندگی و سیاست و …. بسیار مورد استفاده قرار می گیرد ،از این رو باید به کفن دزد توجه نمود که از نوع اول است یا دوم که دعا بیهوده خرج ننماییم.