Archive for the عاشقانه category

فروردین ۱۰م, ۱۳۸۶

دلم واست تنگ شده

Posted in تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

دلم برای بچه‌گی‌هام تنگ شده،
اون موقع که کودک درون‌م هم‌سنِ خودم بود و
دو تایی با هم تا صبح می‌خندیدم…

دی ۳م, ۱۳۸۵

نگاهت

Posted in تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

نگاهت ،

تکرار مکرر بهار ست وُُ

خنده ات ،

شکفتنِ غنچه های محجّبه .

نه ؛

مرا حرفی نیست .

هر چه می خواهی بکن .

بگذار این بار هم کار ها باب میل تو باشد .

می خواهی بروی

وُ مرا انیس رنج دوریت

وُ همنشین حسرت دیدارت گردانی ؟

باشد ، برو ، خدانگهدار

سفر بخیر

برو

و رمه ی نگاهت

وُ نسیم عطرت را نیز با خود ببر .

و حتا آن لبان لعلینت را

که من ، هر بار برای بوسیدنشان

مسیر پر از اضطرابِ و التهابِ

گلو گاه و چانه ات را

به آرامی _

و ُ وسواس می پیمودم

و ُ ناگاه بی آنکه تو بدانی

به یورشی

به تسخیر خویش در می آوردمشان .

می خواهی بروی ؟ برو ، مرا حرفی نیست .

امّا بر سر گذرت

بربلندای صعب العبور ترین قلّه ای که می شناسی

با سرخی لبانت

لا له ای بکار

تا من هر روز برای دیدنش

کوه ها ، درّه ها وُ سنگلاخ ها را بپیمایم

و تجربه ی مکرر کنم

سختی دیدارت را .

آذر ۲۴م, ۱۳۸۵

نگاه

Posted in تراوشات, روزنوشت, عاشقانه by ژنرال فرهاد

زیباترین تابلوی عالم را که به خانه ات بیاویزی، میخی خواهی کوبید برای آویزش..
کدام نگاه عاشق جز تابلو را می بیند؟

شهریور ۲۷م, ۱۳۸۵

گذر

Posted in تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی تنهایی من جا دارد
بردارم…

ای بزرگ مهربون، ای کاش می تونستم بمونم و از کمکهای امروزت سپاسگذاری کنم

مرداد ۱۸م, ۱۳۸۵

شوخی بچه گانه

Posted in تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

داشتم به این فکر میکردم به پسرکی که چشمانش را میبست تا بخوابد ، دخترکی که زل زده بود به چشمان پسر تا خوابش ببرد …/۰ پسر آرام دستانش را زیر سرش گذاشت و چشمانش جایی را میدید که سالها حسرت آنجا دیدن را خورده بود ؛ در امتداد چشمان پسر چشمان دختر آرام بسته شد و دوباره باز شد ، ولی این بار چشمانش صاف و آرام نبود بلکه مواج و پرطلاطم ؛ چند ثانیه ای نگذشته بود که دور چشمانش مانند کنار ساحل نمناک شده بود ./۰ پسرک آرام آرام لبخندی زد و چشمانش را بست !۰ دخترک فهمیده بود که بازی را برده ، یا شاید هم باحته ، بلند شد و دوان دوان ازاتاق خارج شد ، وقتی از کوچه خارج میشد ماشین سفید رنگی را دید که وارد کوچه شد ، بر نگشت و همان طور دوان دوان دور شد…./۰ بعد ها یکی میگفت دخترکی را دیده که گریان و پریشان خارج میشده …./۰ …./ دخترک دستانش را بالا برد ، نوری که از تیغه چاقو به صورتش میزد برایش لذتبخش بود! انگار برایش آن لحظه آشنا بود ، انگار یک بار دیگر هم همچین لذتی را چشیده بود …/۰ وقتی دستش را پایین آورده بود ، هنوز چشمانش را از روی قاب عکس بر نداشته بود که صدای آژیر ماشین سفیدی را شنید که قبلا هم شنیده بود …/۰ وقتی چشمانم را باز کردم ، او را ندیدم ، نمیدانم چند ساعت خوابیده بودم ولی یادم میاید در یک شوخی بچه گانه به خواب رفته بودم ، نگاهم رو به قابه عکس دوختم ، و چند ثانیه ای حسی ناب تمام وجودم را گرفت ، یاده شوخی بچه گانه افتادم ، ترسیدم … ترسیدم …. ترسیدم …..ولی انگار دیگر دیر شده بود ..، دیگر دخترک را ندیدم و چیزی که همیشه میدیدم زخمه روی دسته چپم بود که رگهاییم را قلقلک میداد ، و اون قابه عکس و صدای آژیر ماشینه سفیدی که همیشه از کنار اتاقم رد میشد!!۰ ……………………/ داشتم به این فکر میکردم ؛ کاشکی هیچوقت پیشنهاد ا« شوخی بچه گانه را نمیکردم کاشکی دیگر فکر نمیکردم!!!…/
مرداد ۱۵م, ۱۳۸۵

عاشقانه ی هزار و دو

Posted in شعر, عاشقانه by ژنرال فرهاد

دستهات بوی اولین روز زمین می دهد
در آغاز کلمه لبهای تو بود
وخورشید
که از کتف چپت طلوع می کرد
گل سرخی بردار
و گوشه ی چپ لبهات
که بوی شعر می دهد
از راه که می رسی
بوی حروف سربی که می پیچد
کلمه از لبهای تو آغاز می شود
و خورشید
به رنگ روزهای نیامده
از کتف چپت طلوع می کند