Archive for the عاشقانه category

دی ۲۷م, ۱۳۹۰

۰۵۲ – صبر می‌کنم

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت, عاشقانه by ژنرال فرهاد

 

صبر می‌کنم
کنار هر سال
تکیه داده به دیوار
صبر می‌کنم
چشم دوخته به راه
صبر می‌کنم
کنار هر سال
در آغوش رویا
صبر می‌کنم

دی ۴م, ۱۳۹۰

۰۵۰

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

بابا که شدم …
به دخترم پول تو جیبی نمی‌دم، تا یواش از پشت سرم بیاد
دستاشو حلقه کنه …دور گردنم،موهاشم بخوره تو صورتم
در ِ گوشم پچ پچ کنه …
بگه بابایی بهم پول میدی ؟ داریم با بچه ها میریم بیرون …
موهاشو بزنم کنار، ماچش کنم ، بگم برو از جیبم وردار بابایی
به خاطر دخترم هم که شده ، یه روزی بابا می‌شم …

[FB]

 

شهریور ۱۳م, ۱۳۹۰

۰۳۸

Posted in عاشقانه by ژنرال فرهاد

ایمان دارم که
تو همان چیز بزرگ و عزیزی
و از هوای بودن توست که نفس میکشم…

شهریور ۲۲م, ۱۳۸۹

۳۷ – عاشقانه‌ها

Posted in عاشقانه by ژنرال فرهاد

هیچ‌کس نخواهد دانست
که روی سخن من
با که بوده است
با خداوند خویش
که چون زنی زیباست
یا با زنی زیبا
که خداوندگار زندگی من
بوده است

شعر: بیژن جلالی

تیر ۱۳م, ۱۳۸۹

۰۲۷ – ایستگاه

Posted in روزنوشت, شعر, عاشقانه by ژنرال فرهاد

در هر ایستگاهی که پیاده شوم
کنارم باش
این قطار
مثل همیشه در کف دستت راه می رود . . .

تیر ۱۲م, ۱۳۸۹

۰۲۶ – منم

Posted in شعر, عاشقانه, عمومى by ژنرال فرهاد

گر زلف تو سلسه‌ست دیوانه منم
ور عشق تو آتشست پروانه منم
پیمان ترا بشرط پیمانه منم
با عشق تو خویش و از تو بیگانه منم

شهریور ۵م, ۱۳۸۸

نگاه کن

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, شعر, عاشقانه by ژنرال فرهاد

نگاه تو
افسانه بی‌هویتی وزن هاست
و صداها
و غرش‌ها
و افسانه‌ها

تو یادوار روزگار زنده بودن پدری
پدری که موهای سیاهش
هرگز سپید نمی شوند

به من نگاه کن
نگاه دور تو برای من
یادوار انتهای دور کوچه‌ایست
که کودکان رنگین پوست آن‌جا
از روی بته‌ی تمام آرزوهای بشر می‌پرند

به من نگاه کن
چشمان تو اشک‌های من را
و چشمان من بشارت نگاه تو را
خوب در می‌یابد

مرداد ۲۷م, ۱۳۸۸

بدون عنوان

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت, عاشقانه by ژنرال فرهاد


نصفِ شب که از خوابیدن توی بغلش خسته شدی، به این فکر کن که دفعه بعد که بخوای توی بغلش باشی، چند وقت دیگه است ؟ هفته ؟ ماه ؟ سال ؟

تیر ۱۶م, ۱۳۸۶

یاد تو

Posted in تراوشات, روزنوشت, عاشقانه by ژنرال فرهاد

ستاره قول می‌دهم
تا ابد
هر وقت پنجره را باز کردم
…و یاد تو افتادم
‏…‏

ستاره،
اصلاً هیچ‌وقت پنجره را باز نمی‌کنم.‏
بگذار مردم بدانند/فکر کنند
سال‌هاست تمام قول‌هایم را فراموش کرده‌ام…‏
سال‌هاست،
پشت پرده در انتظار ابر لحظه‌شماری می‌کنم.‏

ستاره، تو که قول‌های مرا باور [نـ]ـمی‌کنی؟! می‌کنی؟
تو که هرگز دوباره پشت پنجره قدم نمی‌زنی؛ می‌زنی؟
تو که هرگز نمی‌روی؛ می‌روی؟

پنجره را هم با تو
دفن می‌کنم.

خرداد ۱۹م, ۱۳۸۶

گافی به بزرگی دنیا

Posted in تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

فاحشه‌های وفادار،
درست است که از درخت بالا نمی‌روند
تا برای ما نارگیل بچینند،
اما قبل از هر ارتزاق
طلب استغفار می‌کنند
و در گوش خودشان می‌گویند
که ما را دوست دارند …