۰۵۲ – صبر میکنم
صبر میکنم
کنار هر سال
تکیه داده به دیوار
صبر میکنم
چشم دوخته به راه
صبر میکنم
کنار هر سال
در آغوش رویا
صبر میکنم
صبر میکنم
کنار هر سال
تکیه داده به دیوار
صبر میکنم
چشم دوخته به راه
صبر میکنم
کنار هر سال
در آغوش رویا
صبر میکنم
بابا که شدم …
به دخترم پول تو جیبی نمیدم، تا یواش از پشت سرم بیاد
دستاشو حلقه کنه …دور گردنم،موهاشم بخوره تو صورتم
در ِ گوشم پچ پچ کنه …
بگه بابایی بهم پول میدی ؟ داریم با بچه ها میریم بیرون …
موهاشو بزنم کنار، ماچش کنم ، بگم برو از جیبم وردار بابایی
به خاطر دخترم هم که شده ، یه روزی بابا میشم …
هیچکس نخواهد دانست
که روی سخن من
با که بوده است
با خداوند خویش
که چون زنی زیباست
یا با زنی زیبا
که خداوندگار زندگی من
بوده است
شعر: بیژن جلالی

در هر ایستگاهی که پیاده شوم
کنارم باش
این قطار
مثل همیشه در کف دستت راه می رود . . .
گر زلف تو سلسهست دیوانه منم
ور عشق تو آتشست پروانه منم
پیمان ترا بشرط پیمانه منم
با عشق تو خویش و از تو بیگانه منم
نگاه تو
افسانه بیهویتی وزن هاست
و صداها
و غرشها
و افسانهها
تو یادوار روزگار زنده بودن پدری
پدری که موهای سیاهش
هرگز سپید نمی شوند
به من نگاه کن
نگاه دور تو برای من
یادوار انتهای دور کوچهایست
که کودکان رنگین پوست آنجا
از روی بتهی تمام آرزوهای بشر میپرند
به من نگاه کن
چشمان تو اشکهای من را
و چشمان من بشارت نگاه تو را
خوب در مییابد
نصفِ شب که از خوابیدن توی بغلش خسته شدی، به این فکر کن که دفعه بعد که بخوای توی بغلش باشی، چند وقت دیگه است ؟ هفته ؟ ماه ؟ سال ؟

ستاره قول میدهم
تا ابد
هر وقت پنجره را باز کردم
…و یاد تو افتادم
…
ستاره،
اصلاً هیچوقت پنجره را باز نمیکنم.
بگذار مردم بدانند/فکر کنند
سالهاست تمام قولهایم را فراموش کردهام…
سالهاست،
پشت پرده در انتظار ابر لحظهشماری میکنم.
ستاره، تو که قولهای مرا باور [نـ]ـمیکنی؟! میکنی؟
تو که هرگز دوباره پشت پنجره قدم نمیزنی؛ میزنی؟
تو که هرگز نمیروی؛ میروی؟
پنجره را هم با تو
دفن میکنم.

فاحشههای وفادار،
درست است که از درخت بالا نمیروند
تا برای ما نارگیل بچینند،
اما قبل از هر ارتزاق
طلب استغفار میکنند
و در گوش خودشان میگویند
که ما را دوست دارند …