۰۴۷
سر و جانها همه مشتاق وصالند و غمند
یکبهیک رقــصکنان کشتهی تیــغ ستـمند
سر و جانها همه مشتاق وصالند و غمند
یکبهیک رقــصکنان کشتهی تیــغ ستـمند
جمله یــاران تو سنگند و تویـــی مــــرجان چــرا ؟
آسمان با جملگان جسم است و با تو جان چرا ؟
از این حرف های بی معنی تکراری دلم خونِ
از این بی پنجره خونه که سقفش مثل آواره دلم تنگه
از این آوار و اون تکرار و این تکرار و اون آوار
دلم خونه ، دلم خونه ، دلم تنگه
از این شب های تو در تو که جز شب در پیاَش نیست
از این روزهای بیهوده که فردا در پیاَش نیست
از این شب های بی رویا و این روزهای بی فردا
دلم خونه ، دلم خونه ، دلم تنگه
از این کوری از این جهل از این بحران عالم گیر
دلم خونه ، دلم خونه ، دلم تنگه
منبع : گروه کیوسک / آخرین آهنگ از آلبوم باغ وحش جهانی ( انتشار ۱۳۸۷)
ما را چه از این که ناقصی بد گوید
عیبی که به ما نیست یکی صد گوید
ما آینه ایم وهر که درما نگرد
هر نیک و بدی که گوید از خود گوید

در هر ایستگاهی که پیاده شوم
کنارم باش
این قطار
مثل همیشه در کف دستت راه می رود . . .
گر زلف تو سلسهست دیوانه منم
ور عشق تو آتشست پروانه منم
پیمان ترا بشرط پیمانه منم
با عشق تو خویش و از تو بیگانه منم
غریبی یعنی:
من اینجا و چند سنگ آن طرف جاده
و تو دلت برای سنگ ها تنگ
اما سنگ ها…
غریبی یعنی:
«یک پرده پشت پنجره
و تو در کوچه تنها»
از پشت ابرها تنها خداست که برایت دست تکان می دهد.
… در این زمان لعنتی
زندگی را به احوال خوش
نیست هیچ فرصتی
تا که باشد شاه ما
ریش عمامه عبا
زندگی این است
فحش لیچار
ناسزا
نگاه تو
افسانه بیهویتی وزن هاست
و صداها
و غرشها
و افسانهها
تو یادوار روزگار زنده بودن پدری
پدری که موهای سیاهش
هرگز سپید نمی شوند
به من نگاه کن
نگاه دور تو برای من
یادوار انتهای دور کوچهایست
که کودکان رنگین پوست آنجا
از روی بتهی تمام آرزوهای بشر میپرند
به من نگاه کن
چشمان تو اشکهای من را
و چشمان من بشارت نگاه تو را
خوب در مییابد