Archive for the شعر category

آذر ۱۳م, ۱۳۹۰

۰۴۷

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت, شعر by ژنرال فرهاد

 

سر و جان‌ها همه مشتاق وصال‌ند و غم‌ند
یک‌به‌یک رقــص‌کنان کشته‌ی تیــغ ستـم‌ند

 

مهر ۲۵م, ۱۳۹۰

۰۴۳ – چرا ؟

Posted in شعر by ژنرال فرهاد

جمله یــاران تو سنگند و تویـــی مــــرجان چــرا ؟
آسمان با جملگان جسم است و با تو جان چرا ؟

تیر ۲۰م, ۱۳۸۹

۰۲۹ – ایران ۸۸ – ۸۹ . . .

Posted in روزنوشت, شعر, کیوسک by ژنرال فرهاد

از این حرف های بی معنی تکراری دلم خونِ
از این بی پنجره خونه که سقفش مثل آواره دلم تنگه
از این آوار و اون تکرار و این تکرار و اون آوار
دلم خونه ، دلم خونه ، دلم تنگه
از این شب های تو در تو که جز شب در پی‌‍اَش نیست
از این روزهای بیهوده که فردا در پی‌اَش‌  نیست
از این شب های بی رویا و این روزهای بی فردا
دلم خونه ، دلم خونه ، دلم تنگه
از این کوری از این جهل  از این بحران عالم گیر
دلم خونه ، دلم خونه ، دلم تنگه

منبع : گروه کیوسک / آخرین آهنگ از آلبوم باغ وحش جهانی ( انتشار ۱۳۸۷)

تیر ۱۹م, ۱۳۸۹

۰۲۸ – it’s me !

Posted in روزنوشت, شعر by ژنرال فرهاد

ما را چه از این که ناقصی بد گوید
عیبی که به ما نیست یکی صد گوید
ما آینه ایم وهر که درما نگرد
هر نیک و بدی که گوید از خود گوید

تیر ۱۳م, ۱۳۸۹

۰۲۷ – ایستگاه

Posted in روزنوشت, شعر, عاشقانه by ژنرال فرهاد

در هر ایستگاهی که پیاده شوم
کنارم باش
این قطار
مثل همیشه در کف دستت راه می رود . . .

تیر ۱۲م, ۱۳۸۹

۰۲۶ – منم

Posted in شعر, عاشقانه, عمومى by ژنرال فرهاد

گر زلف تو سلسه‌ست دیوانه منم
ور عشق تو آتشست پروانه منم
پیمان ترا بشرط پیمانه منم
با عشق تو خویش و از تو بیگانه منم

خرداد ۳۰م, ۱۳۸۹

۰۱۵ – رندانه

Posted in روزنوشت, شعر by ژنرال فرهاد

خوش باش که در زمره رندان جهانیم
دردی کش و مست رخ مجذوب زمانیم

بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸

غریبی

Posted in شعر, پرپرونکا by ژنرال فرهاد

غریبی یعنی:
من اینجا و چند سنگ آن طرف جاده
و تو دلت برای سنگ ها تنگ
اما سنگ ها…
غریبی یعنی:
«یک پرده پشت پنجره
و تو در کوچه تنها»
از پشت ابرها تنها خداست که برایت دست تکان می دهد.

بهمن ۵م, ۱۳۸۸

مستراح

Posted in تراوشات, شعر by ژنرال فرهاد

… در این زمان لعنتی

زندگی را به احوال خوش

نیست هیچ فرصتی

تا که باشد شاه ما

ریش عمامه عبا

زندگی این است

فحش لیچار

ناسزا

شاعر : امید توکلی
شهریور ۵م, ۱۳۸۸

نگاه کن

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, شعر, عاشقانه by ژنرال فرهاد

نگاه تو
افسانه بی‌هویتی وزن هاست
و صداها
و غرش‌ها
و افسانه‌ها

تو یادوار روزگار زنده بودن پدری
پدری که موهای سیاهش
هرگز سپید نمی شوند

به من نگاه کن
نگاه دور تو برای من
یادوار انتهای دور کوچه‌ایست
که کودکان رنگین پوست آن‌جا
از روی بته‌ی تمام آرزوهای بشر می‌پرند

به من نگاه کن
چشمان تو اشک‌های من را
و چشمان من بشارت نگاه تو را
خوب در می‌یابد