بهمن ۲م, ۱۳۹۰
۰۵۳
پر از سرباز شد شعرم
نرفتیم تا ته جادده
هم اینجا کیشمون کردن
و این ساعت که افتاده…
comments See also in
آشفتگى ها, تراوشات, سربازخونه
پر از سرباز شد شعرم
نرفتیم تا ته جادده
هم اینجا کیشمون کردن
و این ساعت که افتاده…
خستهام
مثل سربازهایى که تنبیه شدن…
اینکه بدون کفش باید رژه برن.
و ” حتماً ” هم
صداى گامهاشون تا اتاق ژنرال برسه !
پرواز رو نمیشه به یه سرباز یاد داد ، ولی میشه از یه سرباز پرنده ساخت.
دلخوشى یه ژنرال به شکست دادن دشمن نیست ، به داشتن سربازهایى هست که مـَرد جنگ باشن