بهمن ۲م, ۱۳۹۰
۰۵۳
پر از سرباز شد شعرم
نرفتیم تا ته جادده
هم اینجا کیشمون کردن
و این ساعت که افتاده…
comments See also in
آشفتگى ها, تراوشات, سربازخونه
پر از سرباز شد شعرم
نرفتیم تا ته جادده
هم اینجا کیشمون کردن
و این ساعت که افتاده…
صبر میکنم
کنار هر سال
تکیه داده به دیوار
صبر میکنم
چشم دوخته به راه
صبر میکنم
کنار هر سال
در آغوش رویا
صبر میکنم
در بیخوابی
در کلافگی روزها
شعر گفتم برای ساعتها
برای دقایقی که خود را در غم نبودنت
آتش زدند
و سوزاندند