Archive for دی, ۱۳۹۰

دی ۴م, ۱۳۹۰

۰۵۰

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, عاشقانه by ژنرال فرهاد

بابا که شدم …
به دخترم پول تو جیبی نمی‌دم، تا یواش از پشت سرم بیاد
دستاشو حلقه کنه …دور گردنم،موهاشم بخوره تو صورتم
در ِ گوشم پچ پچ کنه …
بگه بابایی بهم پول میدی ؟ داریم با بچه ها میریم بیرون …
موهاشو بزنم کنار، ماچش کنم ، بگم برو از جیبم وردار بابایی
به خاطر دخترم هم که شده ، یه روزی بابا می‌شم …

[FB]

 

آذر ۳۰م, ۱۳۹۰

۰۴۹

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, جدایی, روزنوشت by ژنرال فرهاد

بی تو
هر شب
شب یلداست …

آذر ۱۶م, ۱۳۹۰

۰۴۸ – آره بارون میومد . . .

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت by ژنرال فرهاد

آره بارون میومد
آره بارون میومد خوب یادمه،
مث آخرای قصه، که آدم می ره به رویا،
آره بارون میومد خوب یادمه…
زیر لب زمزمه کردم،
کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟
اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه،
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش،
آره بارون میومد خوب یادمه …

آره بارون میومد خوب یادمه،
یه غروب بود روی گونه هات،
دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات،
اما فرقی هم نداره،
کار از این حرفا گذشته، دیگه قلبم سر جاش نیست،
آره بارون میومد خوب یادمه، آره بارون میومد خوب یادمه …

خیلی سال پیش،
توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست،
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات،
اونجا هم نشد بپرسم …
آره بارون میومد خوب یادمه

آذر ۱۳م, ۱۳۹۰

۰۴۷

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت, شعر by ژنرال فرهاد

 

سر و جان‌ها همه مشتاق وصال‌ند و غم‌ند
یک‌به‌یک رقــص‌کنان کشته‌ی تیــغ ستـم‌ند