Archive for شهریور, ۱۳۸۸

شهریور ۵م, ۱۳۸۸

نگاه کن

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, شعر, عاشقانه by ژنرال فرهاد

نگاه تو
افسانه بی‌هویتی وزن هاست
و صداها
و غرش‌ها
و افسانه‌ها

تو یادوار روزگار زنده بودن پدری
پدری که موهای سیاهش
هرگز سپید نمی شوند

به من نگاه کن
نگاه دور تو برای من
یادوار انتهای دور کوچه‌ایست
که کودکان رنگین پوست آن‌جا
از روی بته‌ی تمام آرزوهای بشر می‌پرند

به من نگاه کن
چشمان تو اشک‌های من را
و چشمان من بشارت نگاه تو را
خوب در می‌یابد

مرداد ۲۷م, ۱۳۸۸

بدون عنوان

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت, عاشقانه by ژنرال فرهاد


نصفِ شب که از خوابیدن توی بغلش خسته شدی، به این فکر کن که دفعه بعد که بخوای توی بغلش باشی، چند وقت دیگه است ؟ هفته ؟ ماه ؟ سال ؟

مرداد ۲۴م, ۱۳۸۸

ستاره

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت, مناسبت by ژنرال فرهاد

setareh

نگاهت ،
تکرار مکرر بهار ست وُ
خنده ات ،
شکفتنِ غنچه های محجّبه .
نه ؛
مرا حرفی نیست .
هر چه می خواهی بکن .
بگذار این بار هم کار ها باب میل تو باشد .
می خواهی بروی
وُ مرا انیس رنج دوریت
وُ همنشین حسرت دیدارت گردانی ؟
باشد ، برو ، خدانگهدار
سفر بخیر

ستاره هم بالاخره رفت ، اما راحت تسلیم نشد ، جنگید و رفت….