Archive for اردیبهشت, ۱۳۸۷

اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۷

آدم خوب – آدم بد

Posted in old by ژنرال فرهاد

یک سری آدم هایی هستند که خیلی معمولی و طبق اصول زندگی کرده اند. بچه که بوده اند همیشه مشق هایشان را به موقع می نوشته اند. موهایشان را شانه میکرده اند. بابا و مامان و خانوم معلم همیشه ازشان راضی بوده اند. پیک شادی شان را نمیگذاشته اند واسه دو روز آخر. قسمت های خالی پیک شادی شان را هم رنگ میکرده اند.
یک دانشگاه خوبی هم قبول شده اند. لب به دود و مشروب و این مزخرفات هم نزده اند هیچوقت. اولین و تنها دوست دختر/پسر شان همان همسرشان هست که در ۲۵ سالگی با هم آشنا شده اند (در بهترین موقع ممکن). صبح ها همیشه زود بیدار میشوند. هر روز صبح ابتدا صبحانه کاملشان را میخورند و بعد به دنبال زندگی میروند.
یک کارمند خوبی هستند و همه ازشان راضی هستند و یک حقوق خوبی هم میگیرند و یک مقداری از این حقوقشان را هم هر ماه پس انداز می کنند و … القصه! یک آدمهای خوبی هستند.

اما یک سری آدم های دیگری هستند، که اگر اول ماه یک میلیارد هم بهشان بدهی، بیستم ماه پولشان تمام میشود. اهل دود و خمر و این مزخرفات هم هستند. موهایشان را شانه نمیکنند. بابا و مامان همیشه ازشان راضی نیستند، بعضی از معلم ها خیلی باهاشان رفیق هستند و بعضی سایه شان را با تیر میزنند.
پیک شادی هایشان را یا اصلا حل نمیکرده اند، یا اگر حل میکرده اند دو روز آخر، به زور کپی از این و اون حل میکرده اند. درس هایشان را همیشه شب امتحان میخوانده اند. با هزار نفر هم تیریپ لاو داشته اند.
علیرغم اینکه خانواده تمام شرایط را برایشان محیا کرده بوده، نتوانسته اند دانشگاه خوبی قبول شوند. صبح ها دیر بیدار میشوند و به کلاس و کار و زندگیشان دیر میرسند همیشه. صبحانه یک لیوان چایی تلخ، در حین پوشیدن جورابشان میخورند. با دست و صورت نشسته از خانه میزنند بیرون و خواب آلود به دنبال زندگیشان میروند.
الآن هم یک مدیر کارخانه یا یک وکیل پفیوزی هستند که همه فامیل و اطرافیان -پشت سرشان- ازشان شاکی هستند. یک درآمد نامعقول و نا متناسبی هم دارند، یک مدت خانه و زندگیشان را میفروشند و ازشان خبری نمیشود، یک دوره ای هم یک عروسی میگیرند واسه پسرشان، از در باغ که وارد میشوی، پنداری از مرز خارج شده باشی. القصه! یک آدمهای خوبی نیستند خلاصه…

فروردین ۲۳م, ۱۳۸۷

دلاور

Posted in old by ژنرال فرهاد

یکی آواز داد : دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود.
دو تن آواز دادند : دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود.
ده ها تن و صدها خروش بر آوردند :دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود.
هزاران تن خروش بر آوردند : دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود.
و تمامی آن سرزمینیان گرد آمده، اشک ریزان خروش بر آوردند: دلاور برخیز ! و مرد به پای برخاست نخستین کس را بوسه ای داد و گام در راه نهاد !!!

گابریل گارسیا مارکز

فروردین ۱۹م, ۱۳۸۷

این روزها

Posted in old by ژنرال فرهاد

این روزها که میگذرند؛ شادم که میگذرند…
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۷

$

Posted in old by ژنرال فرهاد
ببین،
آخرش آن‌قدر کار کردم تا پول‌دار شدم
– البته نه آن‌قدر که تو خیلی متوجه بشوی -
– البته نه آن‌قدر که همه‌چیز بخرم -
– البته نه آن‌قدر که تو را قانع کنم که لازم نیست کار بکنی -
.
و الآن،
فکر می‌کنم چه‌قدر دل‌ـم می‌خواهد در باکِت‌لیست‌ـم بنویسم
« – دزدیدن یک قایق»
و نه خریدن‌ِ آن.
(آخر می‌دانی، قایق‌ها اگر غرق نشوند، دزدیده می‌شوند؛ و من‌هم که دوست ندارم چیزی که بابت‌ـش پول داده‌ام، دزدیده شود.)

کاش بابتِ تو هم پول می‌دادم.