Archive for فروردین, ۱۳۸۷

فروردین ۱م, ۱۳۸۷

به نام صلح

Posted in old by ژنرال فرهاد
دارد دیر می‌شود.

کرگدن‌ها را دارند می‌برند باغ‌وحش؛ به‌نام صلح.
به درناهای مهاجر واکسن فلج‌اطفال می‌زنند؛ به‌نام صلح.
ماهی‌های رودخانه‌ها را اهلی می‌کنند می‌اندازند توی تشت؛ به‌نام صلح.
با پلاستیک، قاصدکِ مِیداین‌چینا درست می‌کنند؛ به‌نام صلح.
فلان‌جای دموکراسی‌شان را (که چندسال پیش جر خورده بود)، برچسب می‌زنند: «به‌نام صلح».

به‌هم لب‌خند می‌زنیم و برای هم آرزوی فلان‌ـفقیّت می‌کنیم؛ به‌نام صلح.
همه دست در فلانِ هم تلاش می‌کنیم برای فردای فلان‌تر؛ به‌نام صلح.
به ماهیّت ذاتی داگ‌استایل، وقتی سگ‌های ولگرد را پشت پنجره اتوبوس می‌بینیم لب‌خند فاتحانه می‌زنیم؛ به‌نام صلح.
رو به دوربین بای‌بای می‌کنیم و خانم محترم قول می‌دهیم که تا نیم‌متری تخت‌خواب بای‌بای کنان لب‌خند برویم؛ به‌نام صلح.
گلبرگ‌های مرده را (که هنوز خیس‌اند) از روزنامه‌ی دور گلدان (که گردنش درد گرفته بس که بالا را نگاه کرده) (که بدجوری خشک شده) تفکیک کرده در کیسه‌های مخصوص می‌گذاریم؛ به‌نام صلح.

والت‌دیسنی، سرزمین شادی‌ها، لب‌خند‌های قرمز پررنگ (و غلیظ که لخته نمی‌شوند)، چاغاله‌ی بادام، سایدگِرِید به روسری گل‌گلی، …
صلح بد است مگر؟
من هم باید بروم دنبال فلانِ آقای “چیز” بدوم تا اگر جر خوردم، اوّلین کسی باشد که دیده! بعد بیاید و به همه بگوید که اگر صلح نبود، کسی نمی‌توانست بخندد. بعد خودش هم سعی کند بخندد و به شاگرد داروخانه‌چی انعام بدهد تا یکی از همان صورتی‌های خال‌خالی‌ دفعه‌ی پیش را برایش بیاورد.
اگر صلح نبود که ما این‌قدر آزادی نداشتیم، همه‌اش سیاه، با طعم کیسه زباله.

دیر شده.
کرگدن‌ها هم افتاده‌اند دنبال رنگ لباس زیرشان (باغ‌وحش است خب؛ نمی‌شود که…)
درناهای مهاجر، هر روز به پزشک مخصوص فلان فالمان می‌رود که نکند خدای نکرده بچه‌شان فلج از آب در بیاید و نتواند از پله‌های هواپیما بالا برود
ماهی‌های رودخانه آن‌قدر دانلود و آپلود شده‌اند که دیگر نه فینگر‌پرینت‌ـی برایشان مانده، نه پیوریتی‌ای.
سگ‌های بیابان افتاده‌اند دنبال فتیش و اورجی، به‌سلامتی پیشوا.
مجسمه‌های گِلی ما هم که …
… یادش به‌خیر.

اسفند ۲۹م, ۱۳۸۶

نوروز مبارک

Posted in old by ژنرال فرهاد

اسفند ۲۲م, ۱۳۸۶

بى حوصله‌گى

Posted in old by ژنرال فرهاد
می گفت وقتهایی که دلم نمی خواهد آدمها را ببینم، وقتهایی که حوصله ی هیچ آدمی را ندارم، عینکم را در می آورم و خودم را پرت می کنم درون افکارم، به خیالم هم نیست آدمها چه می گویند و چه می کنند! اصلا برایم بی معنی می شود همه چیز!
همینطور که اینها را می گفت، یک دفعه یادم آمد هر بار که تو را می دیدم عینکم را در می آوردم.
دلم می خواست همینطور ادامه دهد به حرف زدنش، سرم را که بالا آوردم تا ببینمش دیدم دارد عینکش را در می آورد، بلند شدم و رفتم.
اسفند ۱۹م, ۱۳۸۶

کجایى ساقى ؟

Posted in old by ژنرال فرهاد
کجایی ساقی ؟
بیا ببین که
چراغ‌های رابطه
را
دی‌شب، جماعت مطلّقه‌ی مستِ محلّه
با سنگ و بطری
زدند شکستند…
اگر تو بودى…
اسفند ۱۶م, ۱۳۸۶

تقاضا

Posted in old by ژنرال فرهاد
ریاست محترم اداره ثبت اسناد و املاک
با توجه به این که حوا ، مادر مشاعی من است
خواهشمند است در صورت امکان
سهم مرا ، افراز نمایید
مثل این که
این پدرها
آدم بشو نیستند !