Archive for آبان, ۱۳۸۶

آبان ۷م, ۱۳۸۶

:|

Posted in old by ژنرال فرهاد

اگه مُردم، بدین رو سنگ قبرم اینو بنویسن! [ :| ]

تا که بودیم نبودیم کسی … کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که رفتیم همه یار شدند … خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست … نه در آن وقت که اقبال شکست

آبان ۶م, ۱۳۸۶

احوال من

Posted in old by ژنرال فرهاد

شاعر میگه:
از سختی سؤال آنان که با خبرند…
فرصت به لب گشودن سائل نمیدهند!
آبان ۴م, ۱۳۸۶

لعنتی

Posted in old by ژنرال فرهاد

حتی لاک غلطگیر هم دلش نمیومد اسمم رو پاک کنه!
تو چطوری دلت اومد لعنتی؟
اونی که داری اصلا اسمش دل ئه؟
آبان ۳م, ۱۳۸۶

نقاب

Posted in old by ژنرال فرهاد

همه ما یکروز از خواب بیدار شده ایم و با نگاه کردن به آینه دریافته ایم که چقدر دشوار است خود را برانداز کردن، و با خود فکر کردن که این آدم درون آینه چقدر می توانست زیباتر و باهوش تر از این حرف ها باشد و حالا باید همچنان به این بودن معمولی و پیش پا افتاده و این زندگی بی کیفیت ادامه دهیم.
بعد خودمان را آرایش میکنیم، به خودمان عطر میزنیم، لباس می پوشیم، و سعی میکنیم خودمان را تا اندازه ای بهتر از قبل بفروشیم.
هیچ اهمیتی ندارد شما تا چه اندازه خودتان را مثل یک کالای منحصر بفرد، که احتمالا در آن حد و اندازه ها هم نیستید، عرضه کنید.
چیزی که در نهایت در پی اش هستید کسی است که شما را فارغ از تمام این لباس ها و ظاهر مبدل یا کوشش هایتان برای جلوه نمایی بهتر، و فقط به خاطر خودتان می خواهد.
هر چه بکوشی تا ظاهری مجذوب کننده تر برای دیگران خلق کنی، بیشتر و بیشتر از دستیابی به عشق حقیقی و راستین محروم میشوی.
آبان ۲م, ۱۳۸۶

@ ۴:۰۰ a.m

Posted in old by ژنرال فرهاد
۱-
دفترام هم مثل دلم داره سیاهه میشه ولی نوشتن هم دیگه مثل قبل آرومم نمیکنه…
۲-
دیگه خسته شدم از این همه نقاب…
هر خراب شده‌ای که میری باید این نقاب لعنتی روی صورتت باشه که نکنه طرف یک وقت آزرده خاطر بشه‌!
دیگه خودمون هم کم‌کم داره باورمون میشه که یکی دیگه هستیم !
چرا ما ایرانی‌ها نباید راحت توی صورت هم نگاه کنیم و حرف دلمون رو بزنیم ؟
چرا ؟
چرا یکی که ر و راست حرفش رو میزنه ،‌مثل یک ابله بهش نگاه میکنن و میگن چقدر بی‌شعوره ؟
ما کی می‌خوایم آدم بشیم ؟
۳-
راستی ،
این حقیقت است که از دل برود… هر آنکه از دیده رود؟
۴-
من لعنتی‌ام…