شهریور ۹م, ۱۳۸۶
Posted
in
old by
ژنرال فرهاد
گربهی خسته
رو بالکن نشسته
خمیازه میکشه
میخوابه
خسته میشه
خستگیش در نمیره
رو بالکن میشینه
و به کوچه نگاه میکنه…
کوچه پر میشه
کوچه خالی میشه
گربه خسته میشه
گربه خمیازه میکشه
میخوابه
گربهـه تصمیم میگیره دیگه بیدار نشه
اما نمیتونه
چون گشنهاش میشه
و میره جایی که یا خستگیش کامل در بره
یا گشنگیش
یا هر دو.
و بعد میخوابه
و یادش میره که چه تصمیمهایی داشته؛
وقتی که خیلی گشنهاش بود
و خسته…
شهریور ۵م, ۱۳۸۶
Posted
in
old by
ژنرال فرهاد
و ترس از همهی قورباغههای سبز کنار مرداب
که زهرهای موقتی و اشکآورشان
طلسم همهی بوسههایم را
دیزیبل میکنند.
میترسم
و دنبالت تا آن طرف مرداب میآیم
لبخند میزنند؛
نه اشکمان در میآید، نه تاول میزنیم.
بوسههایم اما،
زیر آن همه اضطراب
کمرنگ
و محو
میشوند.
سرد و عنکبوتی
…
فاصلهاش چوبه
بین گرما و سرما…
فاصلهاش تاره
بین طعمه و عنکبوت…
و من هنوز همچنان سردم،
بین طعمه و عنکبوت؛
سردم،
بین طعمه و عنکبوت؛
و ذوب میشم
وقت عنکبوت به طعمه برسه
و بهار شه
و لعنتی بودن تو
فابریک کارخونه شه…
سردم میذاری،
مثل عنکبوت…
____________________________________
مسافرم
مرداد ۲۸م, ۱۳۸۶
Posted
in
old by
ژنرال فرهاد
فرشتهی بدی بود،
خفهش کردم.
درست وقتی داشت از قبر در میاومد…
درست قبل از اینکه کامل از قبر در بیاد…
مرداد ۱۷م, ۱۳۸۶
Posted
in
old by
ژنرال فرهاد
عادت میکنم.
سختتر از بقیهی عادتهایی که کردهام که نیست!
و آسانتر از بقیه عادتهایی که قرارست بکنم.
اما دلم میگیرد،
وقتی یادش میافتم و میبینم عادت کردهام.
عادت کردهام.
عادت.
که آنهم به درک