مرداد ۱م, ۱۳۸۶

گم شدن در جنگل که پستی نمیخواهد؛
کافیست یکی از همان حرفهایهایـش را سفارش بدهی
- با رنگ، سایز و عمق دلخواه -
بعد اوقات فراغتـت بروی و دعا کنی که باران بیاید تا ردت را کفتارها هم گم کنند…
گم شدن کف اقیانوس که هنرمندی نمیخواهد؛
میشینی دعا میکنی تا گریهات بگیرد و
هر هزار و هشتصد سال یکبار، یک کشتی رویـت غرق شود
- تا تنها نمانی و بیشتر گریهت نگیرد -
بعد آن زیر داد میزنی و دعا میکنی که حبابهایـت تا بالا دوام بیارند و
بغضشان نترکد…
گم شدن در همین زندگی سه در چهار که انزجار نمیخواهد؛
جواب تمام پیشنهادها، بله میشود؛
جواب تمام اس.ام.اس ها، می تو؛
همهی ولخرجیها را دایورت میکنی به اقتضا؛
همهی شکستها را روی اسکرولبار نصب میکنی؛
آخر سر هم با توکل به رحمت الهی، همهچیز را بررسی میکنی تا مطمئن بشوی، کلید نه زیر گلدان است، نه توی صندوق پست…
تیر ۱۶م, ۱۳۸۶

ستاره قول میدهم
تا ابد
هر وقت پنجره را باز کردم
…و یاد تو افتادم
…
ستاره،
اصلاً هیچوقت پنجره را باز نمیکنم.
بگذار مردم بدانند/فکر کنند
سالهاست تمام قولهایم را فراموش کردهام…
سالهاست،
پشت پرده در انتظار ابر لحظهشماری میکنم.
ستاره، تو که قولهای مرا باور [نـ]ـمیکنی؟! میکنی؟
تو که هرگز دوباره پشت پنجره قدم نمیزنی؛ میزنی؟
تو که هرگز نمیروی؛ میروی؟
پنجره را هم با تو
دفن میکنم.
تیر ۱۲م, ۱۳۸۶

متنفر میشوم .
تو که میدانی [اما چه فایده].
باید با تابستان جنگید؛ باید با موج عظیمِ نُرمهای تابستانی جنگید.
باید جنگید.
تو که میدانی [اما چه فایده].
خیلی وقتـست سر از اثبات کول بودنـم برای مترسک برداشتهام.
تو نمیدانی، این را هیچوقت بهـت نگفتم. خواستم بمانی و شک کنی. خواستم بمانی و هر شب با ترس به تخت بیایی. خواستم بمانی و نصف شبها فکرهای عجیب به سرت بزند، بعد صبح بهواسطهی همهی آن فکرها غرقـت کنم.
کول نیستم؟!