Archive | دی, ۱۳۸۵
Article

قانون

هر بامداد، آهویی از خواب بر می خیزد می داند از تندترین شیر باید تندتر بدود، وگرنه کشته خواهد شد.
هر بامداد، شیری از خواب بر می خیزد می داند از تندترین آهو باید تندتر بدود، وگرنه از گشنگی خواهد مرد.
فرقی ندارد آهو باشی یا شیر، آفتاب که بر می آید آماده ی دویدن باش.

Leave a Comment
Article

نگاهت

نگاهت ،

تکرار مکرر بهار ست وُُ

خنده ات ،

شکفتنِ غنچه های محجّبه .

نه ؛

مرا حرفی نیست .

هر چه می خواهی بکن .

بگذار این بار هم کار ها باب میل تو باشد .

می خواهی بروی

وُ مرا انیس رنج دوریت

وُ همنشین حسرت دیدارت گردانی ؟

باشد ، برو ، خدانگهدار

سفر بخیر

برو

و رمه ی نگاهت

وُ نسیم عطرت را نیز با خود ببر .

و حتا آن لبان لعلینت را

که من ، هر بار برای بوسیدنشان

مسیر پر از اضطرابِ و التهابِ

گلو گاه و چانه ات را

به آرامی _

و ُ وسواس می پیمودم

و ُ ناگاه بی آنکه تو بدانی

به یورشی

به تسخیر خویش در می آوردمشان .

می خواهی بروی ؟ برو ، مرا حرفی نیست .

امّا بر سر گذرت

بربلندای صعب العبور ترین قلّه ای که می شناسی

با سرخی لبانت

لا له ای بکار

تا من هر روز برای دیدنش

کوه ها ، درّه ها وُ سنگلاخ ها را بپیمایم

و تجربه ی مکرر کنم

سختی دیدارت را .

Leave a Comment
Article

Me & …

خط خورده‌اند.
مرده‌اند.
پاره‌شان کردم‌ام.
هیچ‌کس سراغی ازشان نمی‌گیرد.
من هم.
Leave a Comment
Article

Late . . .

حدس می‌زدم
که یکی از همین روزها،
یادم برود؛ همه‌چیز!

آن‌وقت دست‌ـم را تا آرنج فرو ببرم در مغرم
و تو را
- که به دیواره‌ها پناه برده‌ای -
غلغلک بدهم،
تا بخندی
و پیدات کنم…

درست حدس زدم بودم.
اما دیر…
دیرتر از آن‌که حواس‌ـم باشد،
خیلی وقت‌ـست که یادت رفته بخندی….

Leave a Comment
Article

نگاه

زیباترین تابلوی عالم را که به خانه ات بیاویزی، میخی خواهی کوبید برای آویزش..
کدام نگاه عاشق جز تابلو را می بیند؟

Leave a Comment