Archive | شهریور, ۱۳۸۵
Article

Last Night

با یک نگاه فهمیدم میخواد چی بگه
سرم رو آوردن نزدیک صورتش
گرمای نفسش رو روی گونه هام احساس کردم
صداش خیلی ضعیف بود
از زیر دستم هنوز داشت خون با فشار خارج میشد
هیچ جایی توی تاریکی معلوم نبود
چند لحظه ای بود که دیگه داد نمیزدم و کمک نمی خواستم
اشک توی چشماش جمع شده بود
میدونستم داره مقاومت میکنه
نفسش داشت کم میشد
گوشم رو نزدیکتر بردم
صدایی خفیف شندیم
یک لحظه خشکم زد
نمیدونستم چکار کنم
کار سختی رو ازم میخواست
قدرتم رو در یک لحظه از دست دادم
اشک من هم سرازیز شد
التماس نگاهش داشت خفه ام میکرد
در یک «لحظه چشمانم را بستم
تمام قدرتی که برایم باقی مانده بود را جمع کردم
کاری رو کردم که فکر میکردم درست هست
شما فکر میکنید چکار کردم ؟
شما بودید چکار میکردید؟
منتظر کامنت ها هستم
Leave a Comment
Article

می خواهم دوباره بنویسم

می خواهم دوباره بنویسم
اما به یه چیز ی احتیاج دارم
به یه امام زمان که رفت
اما اون جور که من خواستم برنگشت
( از خود خواهی های کثیف منه این جور خواستنا )
روزمره گی ها روزهای نیامده را سقط می کنند
و من کم نیاورده ام
کم گذاشته اممی خواهم دوباره بنویسم

صحنه

باز منو فریاد..

Leave a Comment
Article

…!

…حرف تازه ای نداشتم بزنم
! خفه شدم
Leave a Comment
Article

شوخی بچه گانه

داشتم به این فکر میکردم به پسرکی که چشمانش را میبست تا بخوابد ، دخترکی که زل زده بود به چشمان پسر تا خوابش ببرد …/۰ پسر آرام دستانش را زیر سرش گذاشت و چشمانش جایی را میدید که سالها حسرت آنجا دیدن را خورده بود ؛ در امتداد چشمان پسر چشمان دختر آرام بسته شد و دوباره باز شد ، ولی این بار چشمانش صاف و آرام نبود بلکه مواج و پرطلاطم ؛ چند ثانیه ای نگذشته بود که دور چشمانش مانند کنار ساحل نمناک شده بود ./۰ پسرک آرام آرام لبخندی زد و چشمانش را بست !۰ دخترک فهمیده بود که بازی را برده ، یا شاید هم باحته ، بلند شد و دوان دوان ازاتاق خارج شد ، وقتی از کوچه خارج میشد ماشین سفید رنگی را دید که وارد کوچه شد ، بر نگشت و همان طور دوان دوان دور شد…./۰ بعد ها یکی میگفت دخترکی را دیده که گریان و پریشان خارج میشده …./۰ …./ دخترک دستانش را بالا برد ، نوری که از تیغه چاقو به صورتش میزد برایش لذتبخش بود! انگار برایش آن لحظه آشنا بود ، انگار یک بار دیگر هم همچین لذتی را چشیده بود …/۰ وقتی دستش را پایین آورده بود ، هنوز چشمانش را از روی قاب عکس بر نداشته بود که صدای آژیر ماشین سفیدی را شنید که قبلا هم شنیده بود …/۰ وقتی چشمانم را باز کردم ، او را ندیدم ، نمیدانم چند ساعت خوابیده بودم ولی یادم میاید در یک شوخی بچه گانه به خواب رفته بودم ، نگاهم رو به قابه عکس دوختم ، و چند ثانیه ای حسی ناب تمام وجودم را گرفت ، یاده شوخی بچه گانه افتادم ، ترسیدم … ترسیدم …. ترسیدم …..ولی انگار دیگر دیر شده بود ..، دیگر دخترک را ندیدم و چیزی که همیشه میدیدم زخمه روی دسته چپم بود که رگهاییم را قلقلک میداد ، و اون قابه عکس و صدای آژیر ماشینه سفیدی که همیشه از کنار اتاقم رد میشد!!۰ ……………………/ داشتم به این فکر میکردم ؛ کاشکی هیچوقت پیشنهاد ا« شوخی بچه گانه را نمیکردم کاشکی دیگر فکر نمیکردم!!!…/
Leave a Comment
Article

عاشقانه ی هزار و دو

دستهات بوی اولین روز زمین می دهد
در آغاز کلمه لبهای تو بود
وخورشید
که از کتف چپت طلوع می کرد
گل سرخی بردار
و گوشه ی چپ لبهات
که بوی شعر می دهد
از راه که می رسی
بوی حروف سربی که می پیچد
کلمه از لبهای تو آغاز می شود
و خورشید
به رنگ روزهای نیامده
از کتف چپت طلوع می کند
Leave a Comment