مرداد ۷م, ۱۳۸۵
جاده دارد ریمل می کشد پشت کفش هایت
سپس توی یکی از بیمارستان ها آینده ام گذشت
فکر ازدواج ریختم توی گردش زمین
می خواستم پلیس بشوم بگیرم خودم را
اما ظاهر شدی توی شعر ناگهان
نیمکتی که در جوانی ام نشست زیر درخت سیب بود آن روز
سلام اسم من نوشته روی هر درخت
روی بال کوچک پرنده ها رد چرخ های توست
گفتی اسم تو توی آسمان آمده زمین
آخرین ستاره ای که می رسد ، به اسم توست
می شود صدا کنم دو ساعت تمام بچه های در هوا که سر رسند عروس کلمات
قرمز خرامان خرامانت کنند
بیشتر وقت ها شوی در تمام جهات
دور چشم هایت بخشی از نقشه ی جزیره ها شود
جاده های آن طرف بالا رفته است فشار خون شان
دو ساعت تمام توی دست هایش می کشم زندگی را دوست دارم
مرگ را دشمن می شدم اگر خط پشت پلک هاش دشنه ای شود برام
مرداد ۴م, ۱۳۸۵

گل ها باز می شوند
کمی نارنجی و بعد قرمز محض
با ژاکت زمستانی ات همین تکراری
نه ، اصلا بخاطر مرگ کسانت نیست که پای بیابان در تو رسیده
یا این که شب ها غولی از ادامه ی ناخن هایت بیرون می زند
: در تو گردش می کند ، می دمد خواب هایی با این تصاویر را
مردی از تاکسی پر از عروسکان نازنازی پیاده می شود
از پله های خانه ی شما بالا می رود
تو تنها هستی وقتی او مست می کند بعد بخیه ی چشمها و لبان خود را می گشاید
تا برق کشی کند اتاق تو را به شیوه ی رمانتیک
تو تنها هستی و تلفن مدام زنگ می زند
تیر ۲۶م, ۱۳۸۵

باید رفت
همه ی جهان در حال گذر است
شب را می پیمایم… به روز میرسم و گذر از روز مرا به شبی دیگر می برد
راه را چشم بسته هم میتوانم برم
اما اگر با چشم بسته بروم از لذت دیدن زیبایی راه محروم می شوم
پس میروم
آهسته و پیوسته
…تا به تو برسم
تیر ۱۹م, ۱۳۸۵

…شاید کسی نداند !!! اما از این به بعد شما ها میدانید و این برای من کمی تسکین دهنده هست
…خبر این است که من دارم به آهستگی میمرم
…امشب تمام نوشته های قبلی را پاک کردم تا اثری از من نماند، و فقط این آخرین نوشته بماند
…تا یادتان باشد فرهادی بود و مدتی ماند و رفت
: و این آخرین نوشته
خلاصه نمی دانم به چه چیزی راه یافته ام
به سؤال های مکرر به تقلید مرگ
یا اگر خروسی را اشتباهی کلاغ گفتم
? آیا سایه ای از اشباح درون من مغازه باز نکرده است
این ها همه جنس شما را به من می دهد
با صدای بیل و کلنگش غول کوچکش
پرنده ی در قفسش حقوق روزانه اش
از چپ به راست که راهی نیست
بله پای آدم عجیبی در میان است