Archive for بهمن, ۱۳۹۰

بهمن ۲۰م, ۱۳۹۰

۵۴

Posted in آشفتگى‌ ها, روزنوشت by ژنرال فرهاد

دیگر برای گفتن بهانه نیست!
خشک است گلوی حرف‌های هر روزی!
از چه بگوییم؟
از عشق؟ از امید؟ از روزهایی که در فرار می‌گذرد؟
از چه بگوییم؟ از تیک و تاک ساعت و چهار سوی یک اتاق و تنهایی؟
یا از شبهایی که جای روز می‌شود و روزهایی که هیچ؟
در پی چه باشیم؟
آینده‌ای نامعلوم؟ حق‌هایی که می‌خورند و یا عشق‌هایی که می‌کُشند؟
کدام؟
تن‌ها می‌بینیم ٬ سکوت می‌کنیم و می‌شکنیم!!!
با اینهمه ٬ تنها یک کاش باقی می‌ماند…
کاش هیچگاه بزرگ نمی‌شدیم…
کاش…

بهمن ۲م, ۱۳۹۰

۰۵۳

Posted in آشفتگى‌ ها, تراوشات, سربازخونه by ژنرال فرهاد

پر از سرباز شد شعرم
نرفتیم تا ته جادده
هم اینجا کیشمون کردن
و این ساعت که افتاده…