نگاه کن
نگاه تو
افسانه بیهویتی وزن هاست
و صداها
و غرشها
و افسانهها
تو یادوار روزگار زنده بودن پدری
پدری که موهای سیاهش
هرگز سپید نمی شوند
به من نگاه کن
نگاه دور تو برای من
یادوار انتهای دور کوچهایست
که کودکان رنگین پوست آنجا
از روی بتهی تمام آرزوهای بشر میپرند
به من نگاه کن
چشمان تو اشکهای من را
و چشمان من بشارت نگاه تو را
خوب در مییابد




ساحل م says:
نگاه َش دیگر گرم نیست ..
نه تنها نگاه َش ،
صدایش ،
قدم هایش ،
لبان َش …
سرد است ،
سرد ِ سرد !!!
به همان اندازه که اشک های من گرم !!!
شهریور ۸م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۱ ق.ظ
mar mar says:
اون نگاه گرم تو جام شرابه
اما
سرابه
زندگی بی چشم تو رنج و عذابه…
تقدیم به چشمهایش…
شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۹ ق.ظ