بى حوصلهگى
می گفت وقتهایی که دلم نمی خواهد آدمها را ببینم، وقتهایی که حوصله ی هیچ آدمی را ندارم، عینکم را در می آورم و خودم را پرت می کنم درون افکارم، به خیالم هم نیست آدمها چه می گویند و چه می کنند! اصلا برایم بی معنی می شود همه چیز!
همینطور که اینها را می گفت، یک دفعه یادم آمد هر بار که تو را می دیدم عینکم را در می آوردم.
دلم می خواست همینطور ادامه دهد به حرف زدنش، سرم را که بالا آوردم تا ببینمش دیدم دارد عینکش را در می آورد، بلند شدم و رفتم.
همینطور که اینها را می گفت، یک دفعه یادم آمد هر بار که تو را می دیدم عینکم را در می آوردم.
دلم می خواست همینطور ادامه دهد به حرف زدنش، سرم را که بالا آوردم تا ببینمش دیدم دارد عینکش را در می آورد، بلند شدم و رفتم.
پست مرتبطی وجود ندارد.
Leave a comment
You must be logged in to post a comment.
