بى حوصله‌گى

۲۲م اسفند , ۱۳۸۶ , دسته بندي : old
می گفت وقتهایی که دلم نمی خواهد آدمها را ببینم، وقتهایی که حوصله ی هیچ آدمی را ندارم، عینکم را در می آورم و خودم را پرت می کنم درون افکارم، به خیالم هم نیست آدمها چه می گویند و چه می کنند! اصلا برایم بی معنی می شود همه چیز!
همینطور که اینها را می گفت، یک دفعه یادم آمد هر بار که تو را می دیدم عینکم را در می آوردم.
دلم می خواست همینطور ادامه دهد به حرف زدنش، سرم را که بالا آوردم تا ببینمش دیدم دارد عینکش را در می آورد، بلند شدم و رفتم.
You can leave a comment, or trackback from your own site. RSS 2.0

Leave a comment