Archive for آذر, ۱۳۸۶

آذر ۳۰م, ۱۳۸۶

فصل

Posted in old by ژنرال فرهاد
فصل هم، می‌شود واحد زمان باشد؛
مثل روز، مثل ماه، دقیقه، تپش، عمر
– از همان یک‌بار مصرف‌ها، با اشانتیون خواب‌های لزج-
تو،
– خالی، ساده، تهی، خاکستری کم‌رنگ-
زمستان، معجزه، وهم، حریم
و همه‌ی عطرهایی که آن روز‌ها را به یاد می‌آورند
– از بدون تولد، سبز نه-
و همه‌ی ترانه‌هایی که آن روزها را به یاد می‌آورند
– حلقه، ناگهان، ناخودآگاه، زرد-
و همه‌ی آن روز‌ها
ی لعنتی
ی ساده
ی قرمز شبانه
که آرزو می‌کنیم‌شان
که بیایند،
نیایند،
تکرار شوند، محو شوند، خاطره شوند، اسطوره شوند…

راستی تو هم
یادت هست کدام فصل بود؟
– لطفاً پس از مصرف با آب سرد بشوئید-

همه‌ی سمبولیسم‌های مبتذل
– تا آن‌جا که من حفظ‌ کرده‌ام، ویرگول آبی تیره-
به پاییز ختم می‌شود
یا بهار
یا یکی از همین سال‌های اخیر…
دقیقاً، اخیرترین روزی که شعر می‌خواندیم
بو می‌کردیم
قید می‌ساختیم
و ته ِ همه‌چیزمان
بدون نگاه به آینده
– توحش رویائی پاک، توحش رویائی عزیز، مات-
گم بود
یا سمبولی از گم شدن
مثل تو
مثل من
مثل پاییز
مثل زمستان…

یلداتون مبارک

آذر ۲۸م, ۱۳۸۶

ثانیه

Posted in old by ژنرال فرهاد

بر اوجگاه هراس، درنگ کوتاه ناسنجیدنی شکل می گیرد، نوعی سکون ناچیز باد: قاتلان و مقتولان به روشنی از ضمیرشان آگاه می شوند، هر دو باز می شناسند، تداوم پیگیر تقلای کشتن و کشته شدن؛ قضیه این است.
هانس کریستف بوخ
آذر ۲۴م, ۱۳۸۶

ساده‌ام

Posted in old by ژنرال فرهاد

ساده حرف‌زدن ما،
صرفاً مثل مسابقه‌ی دو تا شطرنج‌باز حرفه‌ای می‌مونه
که در عین ترحم، و تلاش برای طبیعی جلوه‌دادن قضیه،
سعی می‌کنن زودتر رو ساعت ضربه بزنن
تا لب‌خندشون بیش‌تر کش بیاد…
آذر ۲۳م, ۱۳۸۶

WANTED

Posted in old by ژنرال فرهاد

- دیگه لیاقت کامنت هم ندارم؟
– دو دسته آدم کامنت نمی گیرن! اونایی که لیاقت کامنت ندارن و اونایی که لیاقتشون کامنت نیست…

□ □ □

راس می‌گه دیگه،
دوباره بپیچونشون…
بعد در کسری از ثانیه…

یاد چشم‌های دخترک ناخن‌گیر فروش می‌افتم…

□ □ □

حسن این مال توئه یا من؟

□ □ □

شجاعت گفتن « نه »…
شجاعت رفتن…

شجاعت شنیدن « نه »…
شجاعت دلتنگ نشدن…

شجاعت همیشه invis ماندن…

پ.ن.
مگه گفتم بزدل نیستم؟

آذر ۲۰م, ۱۳۸۶

کوزه گر

Posted in old by ژنرال فرهاد
کوزه‌گر قصه‌ی ما همیشه روز تولدش رو می‌رفت لب دریا. از صبح زود تا آخر شب دراز می‌کشید و سعی می‌کرد به این امیدوار باشه که ابرها حرکت دورانی ندارن…
کوزه‌گر راست دست بود. یعنی قبل از این‌که دست راستش را از دست بده، از اون دست برای ساختن کوزه‌هاش استفاده می‌کرد…
کوزه‌گر همیشه روز تولدش، وقتی به برگشت موج‌ها خیره می‌شد، گریه‌اش می‌گرفت. سعی می‌کرد موقعی که موج‌ها به سمت خشکی می‌اومدن بهشون خیره بشه و باهاشون بلند فریاد بزنه. اون قدر بلند که موقع برگشتنشون عطسه‌اش بگیره و نتونه گریه کنه…
هیچ‌کس دلیل این گریه‌های مبهم کوزه‌گر رو نمی‌فهمید. تا این‌که بعد از مرگش معلوم شد که چرخ کوزه‌گری کوزه‌گر همیشه در جهت عکس عقربه‌های ساعت می‌چرخیده…
آذر ۱۵م, ۱۳۸۶

supposed to be fancy…

Posted in old by ژنرال فرهاد

روح سرکش ترشیده‌ی من،
حتی تو خواب هم سرش کلاه می‌ره…

بعد بیدار که می‌شه ادعا می‌کنه همه‌ش کابوس بوده…

روح سرکش ترشیده‌ی من،
خواب و بیداری سرش نمی‌شه که لامصب…
آذر ۱۳م, ۱۳۸۶

un up

Posted in old by ژنرال فرهاد
خوبی اینکه آدم یه وبلاگی داشته باشه که هیچکی نخونتش اینه که میتونه هر موقع دلش خواست آپدیتش کنه!

حالا اگه صد سال هم آپدیتش نکنی، هیچکی به آدم گیر نمیده که چرا آپدیت نمیکنی و غیره!

آذر ۶م, ۱۳۸۶

روزگارم

Posted in old by ژنرال فرهاد

لعنتی‌ام…
نیکوتین ، الکل ، زخم
مال من است.
خون ، مرگ ، سراب
خواب[ـم] است.
میمیرم
آسوده ، راحت ، سبک
سرد است…
تنگ ،‌ نمور ، تاریک
قبر[ـم] است…