@ ۴:۰۰ a.m

۲م آبان , ۱۳۸۶ , دسته بندي : old
۱-
دفترام هم مثل دلم داره سیاهه میشه ولی نوشتن هم دیگه مثل قبل آرومم نمیکنه…
۲-
دیگه خسته شدم از این همه نقاب…
هر خراب شده‌ای که میری باید این نقاب لعنتی روی صورتت باشه که نکنه طرف یک وقت آزرده خاطر بشه‌!
دیگه خودمون هم کم‌کم داره باورمون میشه که یکی دیگه هستیم !
چرا ما ایرانی‌ها نباید راحت توی صورت هم نگاه کنیم و حرف دلمون رو بزنیم ؟
چرا ؟
چرا یکی که ر و راست حرفش رو میزنه ،‌مثل یک ابله بهش نگاه میکنن و میگن چقدر بی‌شعوره ؟
ما کی می‌خوایم آدم بشیم ؟
۳-
راستی ،
این حقیقت است که از دل برود… هر آنکه از دیده رود؟
۴-
من لعنتی‌ام…
You can leave a comment, or trackback from your own site. RSS 2.0

۲ comments

  1. Mohsen says:

    elahi man fadaaat
    fadaye oon cheshat

    hanooz gmail ro baz nakardam ke dase goleto bebinam ;)
    to khoobi ?
    hala be ki ghool dadi dige nakeshi ? be man ke ghool dadi fardash zadi ziresh …. hala oon kie ke …..

    آبان ۲م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۰۰ ب.ظ

  2. ઈ♥n♥Z|☼| says:

    :|

    آبان ۳م, ۱۳۸۶ at ۳:۴۳ ق.ظ

Leave a comment